|
And now You’ve become a part of me .....
|
چشمانت عین کسانیکه بی مجوز خواسته های نا معقول دارند نگاهم می کنند و مدام می گویند فعلا معلوم نیست اما من تو را عوض نمی کنم،خودم هم عوض نمی شوم
به سوی تو می آیم
دلتنگی هایت
را در بغل می گیرم
رنج سالها دوری
و بوی عطر شعر
ما را خیس می کند..
دیوانگی ام سر ریز شده از بس عاشق و معشوق های نمی دانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتنند ومن از عشق تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته و اویی در قلبم داشتم که فقط برای آرزو هایم بوده !
تمام آنچه گذشته است و خواهد گذشت را جدی نمی گیرم.
شبِ هر چیز که وحشتناک است و بزرگ ، شبِ یک برق قشنگ، شب یک تجربه که به درد همه چیز می خورد جز درد، شب مبادا، شب تو...
گمان می کنم اگر تمام چشم ها به اتفاق تک تک دست ها آسمان را به میهمانی التماس و قسم ببرند خیال داشتن تو را که نمی دهند هیچ،...!
چفدر قلبم وقتی دوستت دارم تیر می کشد و این چه نعمتی ست!
تو هم شبیه دیگران هستی
اما هیکچس شبیه تو نیست
آنها هیچکدام
شوریده نیستند
تنها تویی که هر نیمه شب
از خواب بیدارم می کنی
تا معصومانه بپرسی
تو هنوز بیداری؟...!