|
And now You’ve become a part of me .....
|
من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا می شکنم،با خیال حرفی که شاید هیچگاه به زبان نیاوری ترک بر می دارم.با اضطراب از چیدن شقایقی که شاید هیچوقت چیده نشود می میرم،من دلواپس آن لحظه ای هستم که...!
خبر قابل گفتنی نیست جز اینکه آسمان ترجمه ی آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می دانست که در اوجش سخت می گریست و در فرودش نم نم.
همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شاید اضطراب هم بخشی از انتخاب
برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست،تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست. میان فراق و اشتیاق باید یکی را برگزید
فقط کافیست چترت را به کناری بگذاری ،آن وقت تر نشدن آسان است
وقتی که تو نیستی
خیال تو
چه رودها
-از اشک-
در چشم های من
جاری می سازد!
چند تکه احتمال دوری از خوشبختی،از ناودان بلند تردیدم،به روی آرزوهای معصوم یک سرنوشت پرابهام چکه می کند!
انگار یک کوله بار فکرای آشفته با چند تا نگرانی بی دلیل و یکی دو تا غصه ی کم رنگ تو حاشیه ی متن بلند زندگی آزردت کرده،که وقتی ازت می پرسم خسته از منی یا از سرنوشت،بعد یه کم مکث می مونی چی جوابمو بدی که هم راست باشه،هم غصه های من رو بیشتر از اینی که هست نکنه..!
دریا به تو می ماند،من به ماه....من به اتاق می مانم،تو به پنجره.....،من به تو می مانم و تو..به همه ی شعر های نگفته ام!