تبليغاتX
برمودای جنون است دل سپردن به تو ... -
And now You’ve become a part of me .....
«صبر از من و بي قراري از تو».آن قدر عاشق مي شويم كه تشخيص اينكه چه كسي عاشق ترست براي خودمان مشكل باشد چه رسد به ديگران!!

عشق معامله ي بديست

حرف از پايان دادن نيست از چگونگي پايان ندادنست.صحبت از خستگي نيست اگر خسته باشي كه عاشقيت جايي بين آسمان و زمين دچار اشكالست و اگر عاشق باشي خسته نمي شوي،صحبت از آغاز هاست،از روزهايي كه مثل بازي كودك هاي كودكستاني قهر و آشتي مان روي هم يك دقيقه هم طول نمي كشيد.صحبت از عصريست كه قسم خوردن به جان يكديگر كار آساني نبود،عصر شعر درماني،نگراني هاي يك دقيقه تاخير،رقابت دل ها نه كوتاهي و بلندي بيت ها،خداحافظي هايي كه از سلام قشنگ تر بود،عصري كه عشق هنوز زير رنگ عادت زنگ نزده بود،عصري كه رنجاندن گناه بزرگي بود و بيان رنجيدن هم مجازات قهر و تنبيه چند ساعت دوري نداشت


حالا كاملا لمس مي كنم،قسمت شايد معني اش يك جور عوض شدن تقدير و حادثه در سرنوشت و كشيده شدن انسان به مقصدي بي آنكه خودش بخواهد و تصورش را كند باشد


امشب شب وحشتناكي ست مثل اينكه پروانه ي نيم سوخته اي را به هواي سوختن بسيار از گرد شمع برانند تا خال هاي رنگي پروانه تازه نفس دومي را به رخ بالهاي آتش گرفته ي او بكشند،قشنگ است نه‌؟

معجزه ي بهشت،تنفست مي كنم.پروانه ي اولت منم،مهم نيست اگر دومي و سومي و هزارمي را به رخ بالهاي سوخته كه هيچ،خاكستر شده كه هيچ خاكستر شده ام بكشي


آن شب

همه چيز خوب بود

اما زميني

 

من چراغ را خاموش کردم

تا در آسماني ترين گوشه دنيا

شوريدگيمان را جشن بگيريم

                           با سكوت يك شعر

اما ...


اينجا ديدار موج مي زند و اوج،هواي پرواز به صعود قله ي يك فتح بي نظير را كرده است،خلوص و خلسه در هم آميخته اند،باران يكريز گوي سبقت را از اشك مي ربايد و من همچنان تا رسيدن به تو پارو مي زنم

تو را بين تمام نور چشمي هاي اين خورشيد زرد سركش يكي يك دانه خواهم كرد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |