|
And now You’ve become a part of me .....
|
منت چشمان تو عالمي دارد مافوق عالم رويا !
چه مي شود نوشت جز اينكه همچنان هيچكس اشك دريا را نديده است و ماه بخواهي نخواهي سايه ات را تعقيب مي كند و آتش تنها خودش مي داند كه براي چه و به خاطر كه مي سوزد
نمي دانم چرا فكر مي كنم آسمان عاشق درياست و قصه ي اين دو،چيزيست شبيه قصه خورشيد و ماه كه بر خلاف خيلي افسانه ها از روي عشق به هم نمي رسند.فكرش را بكن اگر خورشيد و ماه به هم مي رسيدند چقدر قلب بايد قرباني در آغوش كشيدن دو معشوق مي شدند
من نبايد براي تو بگويم،تو كه كلي مجهول و معادله حل نشده را ذوب كردي،حالا فكرش را بكن اگر آسمان و دريا به هم مي رسيدند چه اتفاقي براي ساحل و ستاره ها مي افتاد...!
آدم هاي عصر ما كسي را كه عمري در كنارشان بوده به بهانه ي هيچ به امان سرنوشت مي سپارند و مي روند پي زندگيشان.نه عزيزم اينگونه به آن نقطه دور پرسشگرانه خيره نشو،وقتي مي گويم همه،سريع با خودت جمع نزن،تو خودت را هميشه از همه تفريق كن.لا اقل وقتي قصه هاي به قول خودت قصه های پر فراز و نشيبم را مي خواني و يا مي شنوي
اگر مثل همه بودي كه،راز رسيدن اما ماندن دريا را برايت نمي نوشتم.راستي چرا راحت مي شود براي تو نوشت؟
خلاصه كه امشب هرچه دنبال بهانه گشتم پيدا نشد مثل كساني كه مي خواستند يك جور آرام كنند و آرام شوند...بي فانوس و تنها با نور آن شمعدان قشنگ گشتم.انگار امشب از آن شب ها بود كه اگر حق انتخاب داشتم نقاشيش مي كردم اما حيف كه نشد.آسمان و دريا رسيدن را بلد بودند و به هم نرسيدند اما من نقاشي را بلد نبودم و براي تو نكشيدم،نواختن هم . . .
براي كسي كه حرف و سكوتش،دوري و ديدارش،ماندن و رفتنش و پاسخ و اشاره اش يك سمفوني رويايي با تكنوازي هنرمندانه ي يك شب بارانيست،چه مي شود نواخت جز سكوت ..!
شايد اگر امشب آسمان به وعده اش عمل مي كرد تمامش از باران برايت مي نوشتم ونمي رفتم سراغ تبرئه دلي كه مانده بود سر آمدن و نيامدن،اما انگار آسمان هم بدش نمي آمد قصه اش را براي تو بنويسد و خودش يك بار هم كه شده دور از چشم ساكنان اين كره ي شايد گرد براي تنهاييش گريه كند...يقين دارم امشب دريا طوفاني بوده است،شايد آسمان هم تمام اشكها را سپرده دست دريا
اين بار فقط دلم خواست،خواست تا بي بهانه بنويسم !
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش