|
And now You’ve become a part of me .....
|
قطره هاي اشك برايم عقده شد...!!
اي كاش اطمينان داشتم كه نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد
اما حيف كه مي ترسم...
پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هر دو حفظ شوند،اين هم سرنوشتي است
همه چيز اولش خوب است،عشق اولش خوب است،گرما اولش خوبست،تعطيلات اولش خوبست و حالا اضافه مي كنم ذوق اولش خوبست،آشنايي اولش خوبست و آتش نيز اولش
ما همه آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان مي كنيم،تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش مي كنيم و هم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم.حق با شاعران دل كنده از آدم هاست
شايد اون وقتا اين جوري نشون مي دادي،همون وقتا كه زياد منتظرم نمي ذاشتي،دلت نميومد تب غصه هام سر به فلك بكشه،اما حالا ام گلي،حالا هم مثه اون وقتا عاشقم،مي ميرم واسه لبخند نازت،جرقه ي يه نگاتو با هزار دنيا عوض نمي كنم،دلم مي خواد زمين و آسمون و سياره ها و ستاره ها آواره شن رو تك تك آرزوهام،اما يه نگاه قشنگ تو،تو مسير زندگيم يه خراش كوچيكم بر نداره
محض خاطر عاشقايي كه يه شب آفتاب نزده دل و زدن به درياي سرنوشت و واسه هميشه تو گرگ و ميش هوا گم شدن،سكوت نكن...روزي چند لحظه ناقابل خودتو بذار جاي من،ببين چي مي كشي .. !
حالا با اينكه تابستان نيست اما مدار صفر درجه اتاق تنهاييم دم كرده است،تنهاست بي رطوبت دريا،خشك است بدون بازدم تو،شايد منتظر كسي است كه شرجي كند اين مه گرفته غمگين را.
آسمان چه رعد و برقي مي زند.مي فهمم او هم تا ته ترين نقطه دلش آتش گرفته،ولي علتش با خداست.تو اولين كسي نيستي كه باز مضرابِ اين سازِ شكسته شد براي زخمه زدن،زخمه مي زنم تا زخم نزنم...
حق با توست اگر، مفهوم اين سطر هاي آشفته را در نيافته اي و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات كمي سرگرداني روي به ابهام باشد تو هم اينگونه مي نويسي
چه غمناك است
ديدن مسافري خسته در مقصد
كه حيران از گم گردن خويش در راه
بر مي گردد
تا بيابد خود را
-نمي دانم چرا
من حضور اين مسافر را
در چمدان يك بيگانه حس مي كنم ...-
تو هر نيمه شب
-نمي دانم با وسوسه كدام ستاره-
به ديدارم مي آيي
با نگاهي مستانه...