تبليغاتX
برمودای جنون است دل سپردن به تو ... -
And now You’ve become a part of me .....

عجيب دوستت دارم

من به همين بي خبري و بي جوابي و نيامدن و ناز خريدن و سوختن و مردن راضيم تو هم به همين راضي باش.من چيزي جز اين نمي خواهم.بگذار همين جوري مثل برفي كه از كوه سرازير مي شود،مسير آسمان را طي مي كند و دوباره به دريا باز مي گردد،تا. . . هميشه دوستت داشته باشم

ديگر نه حرف از مشغول بودن مي زنم نه آمدن و نه ماندن.يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي ،بخواهد مشغول كسي باشد شب و روز و ماه و خورشيد نمي شناسد.اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد كه . . . نياز به سفارش نيست!


به فرض مثال كه ديدار داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ارغواني بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه؟

پاسخش را حتما برايم بنويس ...باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن نمي نويسم.هر جا دلم هوايش را كرد نقطه چين مي گذارم.يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن،آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است و نرسيدن يعني آن دو تا هنوز دورند تا رسيدن!


مهم نيست هر چه ميل توست من كه نمي توانم از دم سپيده تا آخر شب به ستاره ها بسپارم بيايند انتظار رفت و آمد تو را بكشند،اصل كار دل مهربان پر از شيطنت تُست كه خلاصه قصه آن را مي توان راحت توي چشمان قشنگت خواند!


گاهي دلم مي خواهد بداني حال من چگونه است اما بدان كه من هميشه حال تو را مي دانم

اغلب دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه يك بار تنفست مي كنم.جاي تعجب نيست!!


خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي نبود براي نوشتن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |