|
And now You’ve become a part of me .....
|
ديگر معجزه نمي شود،امشب فهميدم معجزه زماني مي آيد كه اميد مُرده است.چرا كه معجزه ي همه ي ماه ها فراتر از معجزه اي ست كه من انتظارش را مي كشم، در اين نيكه شب پاييزي،بيخود مزاحم حافظ هم شدم،مي دانستم او هم حرفش همين بود:حال خونين دلان كه گويد باز،شايد تنها او فهميد كه پروانه....
مي ترسيدم از تقدست،از حماسه ي عشقت،از رعناييت،از برق چشمانت،از جذبه ي جذابت،از زلاليت و .. از بزرگي ات مي ترسيدم.مي ترسيدم! تنفست مي كردم،با همه ي شكنجه هايي كه برايم اگر عاشق باشم طعم شهد ترين زهر دنيا را دارد.مثل شوكراني كه سقراط نوشيد و من هم با عشق سر مي كشيدم...مي كشيدم!
گذشت! باور مي كني؟
در ميان بغض و اشك و لحظه هاي بي قراري هميشه كسي هست براي آمدن كه هرگز نيامده است...
من آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمري از عشق به انتظار مي نشينم.از حالا تا بيايد من شاعري مي كنم و پاييز نقاشي!