|
And now You’ve become a part of me .....
|
به خودت سوگند مي خوردم كه تكه ي بزرگي از مقدسات مني مثل زلالي آب...مي خوردم!
دلم ترك خورده براي اينكه محض خاطر يك عمر چشم به راهي ام،چشم بدوزي به يك راه دلم،دلم سر مي رود براي يك لحظه انصافي را...
دلم نمي آيد بنويسم چقدر نداري بد است...چرا باران نمي زند؟؟حتي در نخ ابر هم نيست و يا خيال هيچ باريدني را ندارد،خيال هيچ ندارد به جز صافي اگر اين همه كه اوصاف است ما كمي صاف بوديم دنيا پر مي شد از شفافي!!!بگذريم.
اين رسمش نبود،اجازه نمي گيرم،منتظر جوابت نمي شوم،عين تو كه منتظر هيچ چيز نمي شوي.اما من اولين بار است كه بدون شنيدن جوابت مي روم سر وقت پنجره،يك دل باران بگيرم و باران نشوم و باران بگريم...بارون مياد
ساز باران بلند بلند مي نوازد.آرزو مي كنم كه حتي سايه ي اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود.همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را مي شكني لا اقل براي آرامش وجدان و من ديوانه و اهالي تشنه ي درد سرزمينم كافي ست
شبي كه تمشك حادثه را با ساز و ناز و نياز و آواز تجربه مي كني مراقب آنهايي كه مثل تيغ دنياي نگاهت را خراش مي دهند باش،شبي كه پاييز و باران و اين ديوانه عجيب تو را كم دارند!!...؟كم دارند؟
كسي كه اگر تا آخر دنيا يكريز بدود به گرد پاي اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولد تو هم نخواهد رسيد...