تبليغاتX
برمودای جنون است دل سپردن به تو ... -
And now You’ve become a part of me .....

فرقي نمي كند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي وقتي هيچكدام برايت فرقي نمي كند و مهم نيست...مهم اين است كه تا هواي دوستت دارم در عاشقانه هايم مي وزدطعم چشمان تو همان عسلي ست كه خوش طعم ترين حادثه هاي دنيا حسرت يك ثايه تجربه كردنش را مي كشند...


گفتم كه بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند،فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود كه تو هر چه سنگ مي زني من ...همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند،بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد و بزرگ مي شود،بزرگ عين تو،عين اسمت،عين مسيح و عين رنگ سرخ....


ببين!ديشب كه كه در نوشته هاي دفترم پرسه مي زدم حرفي يافتم...تو هم بخوان،شروع كن و لطفا باورت شود...هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه لياقت اشكهاي تو را دارد هيچگاه اشك تو را در نخواهد آورد".جسارت نباشد،اما تو خيلي اشك مرا در آوردي،كم ديدي و كلي هم نديدي و حتي كسي نگذاشت خبرت شود،مهم نيست....


سرگذشتِ غم هجران تو گفتم با شمع

                                 آنقدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد


مدفونم كردي و برگشتي،راستش فكر مي كردم چند روز كه بگذرد تو سرِ مزارِ اين عشق مياي و اشكي،باراني،بغضي،چيزي مي ريزي..اما هيچكدام حتي نگاهي،حتي نگفتي لعنتي عجب عاشقم بود،راستي گل مي گويند خاك سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر.به همه مي گويم مرگ تنها يك معني ندارد،خيلي ها يواشكي جوري كه كسي از سر آشفتگيِ قلبِ شكست خورده شان در نياورد مي ميرند درست عين حالاي من.


تمام شهر را ويرانه خواهم كرد،و با تو آشناي من تمام شهر را بيگانه خواهم كرد..و من يك روز،يك روزِ نه چندان دور،كتاب ماجرايم با ترا افسانه خواهم كرد...هزاران بارِديگر مي گويم،تو را با دست خود،با قلبِ سرشار از جنون خود شبي افسانه خوام كرد...تو زيبايي فط ديوانه ام كردي،ببين با عشق چشمت آخرِ سر من چه خوام كرد!!!


از براي تجربه چندي مرا ديوانه كردي

                       گر به از مجنون نباشم باز عاقل كن مرا


بد جور جا خوردم،هميشه فكر مي كردم با اينكه منطقي نيست اما چون دل من مي گويد تو براي اينجا زيادي،يعني يك جوري مال يك جاهاي ديگر هستي،نه فكر كني شبيه قصه ها،نه،كمي واقعي ترفقط كسي كه مثل هيچكي نيست،نه چشمانش،نه عشقش،نه تنفسش،نه خشمش،اما آن اتفاق تمام معادلاتم را به هم ريخت،سوزاند و خاكسترش را هم به باد داد و تو را هم نمي دانم خاكستر كجا برد،حقيقتش علاقه اي هم به دانستن جايش ندارم،فرقي نمي كند كسي عين يك دوست يا دشمن آن روي سكه را نشانم داد. خيلي ماندم كه اين رو درست است يا آن رو؟


خسته است،حوصله خودش را هم ندارد،تنها به اين فكر مي كند كه تمام افرادي كه ناخواسته دليل تولد ديگران مي شوند محكومند اما هيچ راه قانوني مناسبي براي صدور هيچ حكمي در مورد آنان نمي يابد...دلم و مي گم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |