|
And now You’ve become a part of me .....
|
لطفا چند دقيقه با تمام بي وقتي ،وقتت را به خاطرات دوردست بده،صورت مهربانت را ميان دستانت بگير،چشمانت را روي هم بگذار و به گذشته هاي دور برگرد....
نه علامتي،نه اشاره اي،نه تك زنگي،حتي محض خوش كردن اين دل بيچاره چيزي...گرچه پريشاني فكرم مدتها پيش به من آموخت ...
براي ديدنت ،شنيدنت،و حتي فريادت چه برسد به بخششت هي مي نويسم و نمي خوانم و اين نخواندن شايد تا حدي خيلي زياد شبيه است به ننوشتن..
تو خودت مي داني چه بلايي سرم مي آيد وقتي خواندن نوشته هايم براي تو دير مي شود و حتما لذت مي بري از شكنجه كسي كه به جرم ديوانگي تقاص جنونش را به بدترين وجه ممن پس مي دهد و آن چيزي نيست جز بي تو بودن
باز هم مي نويسم مرگ يعني بداني كسي برايت مي ميرد يا لا اقل به عشق تو نفس مي كشدو بعد زندگي را هم دوست ندارد چه برسد بي تو زندگي كردن را و بعد تو آن را نيز ازش بگيري و به جرم جنونش يا اشتباهش يا اصلا تقصيرش ،در خلا نبودنت حبسش كني تا به مرگ تدريجي از بين برود...در خلا نبودنت...در خلا نبودنت..؟
اين نخواستن تو تنها نفسي است كه مي گذارد برايت بنويسم و تصوير كنم
ببين..اينكه من ديوونه ي توام خطرناكه يعني..يعني ممكنه يه كارايي بكنم كه دور از خُلق آدميزاد هست...مي فهمي كه؟؟
حالا چون كسي بلد نبود زمان را وادار به توقف كند؟! رسمش نبود..