تبليغاتX
برمودای جنون است دل سپردن به تو ...
And now You’ve become a part of me .....
برمودای جنون است دل سپردن به تو ...

چشمانت عین کسانیکه بی مجوز خواسته های نا معقول دارند نگاهم می کنند و مدام می گویند فعلا معلوم نیست اما من تو را عوض نمی کنم،خودم هم عوض نمی شوم

 

به سوی تو می آیم

دلتنگی هایت

                را در بغل می گیرم

رنج سالها دوری

و بوی عطر شعر

               ما را خیس می کند..


دیوانگی ام سر ریز شده از بس عاشق و معشوق های نمی دانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتنند ومن از عشق تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته و اویی در قلبم داشتم که فقط برای آرزو هایم بوده !

تمام آنچه گذشته است و خواهد گذشت را جدی نمی گیرم.


شبِ هر چیز که وحشتناک است و بزرگ ، شبِ یک برق قشنگ، شب یک تجربه که به درد همه چیز می خورد جز درد، شب مبادا، شب تو...

گمان می کنم اگر تمام چشم ها به اتفاق تک تک دست ها آسمان را به میهمانی التماس و قسم ببرند خیال داشتن تو را که نمی دهند هیچ،...!

چفدر قلبم وقتی دوستت دارم تیر می کشد و این چه نعمتی ست!


تو هم شبیه دیگران هستی

اما هیکچس شبیه تو نیست

آنها هیچکدام

                شوریده نیستند

تنها تویی که هر نیمه شب

از خواب بیدارم می کنی

تا معصومانه بپرسی

                        تو هنوز بیداری؟...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

من دلواپس آن لحظه ای هستم که...!

من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا می شکنم،با خیال حرفی که شاید هیچگاه به زبان نیاوری ترک بر می دارم.با اضطراب از چیدن شقایقی که شاید هیچوقت چیده نشود می میرم،من دلواپس آن لحظه ای هستم که...!

خبر قابل گفتنی نیست جز اینکه آسمان ترجمه ی آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می دانست که در اوجش سخت می گریست و در فرودش نم نم.


همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شاید اضطراب هم بخشی از انتخاب

برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست،تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست. میان فراق و اشتیاق باید یکی را برگزید

فقط کافیست چترت را به کناری بگذاری ،آن وقت تر نشدن آسان است

وقتی که تو نیستی

خیال تو

چه رودها

        -از اشک-

در چشم های من

                        جاری می سازد!


چند تکه احتمال دوری  از خوشبختی،از ناودان بلند تردیدم،به روی آرزوهای معصوم یک سرنوشت پرابهام چکه می کند!

انگار یک کوله بار فکرای آشفته با چند تا نگرانی بی دلیل و یکی دو تا غصه ی کم رنگ تو حاشیه ی متن بلند زندگی آزردت کرده،که وقتی ازت می پرسم خسته از منی یا از سرنوشت،بعد یه کم مکث می مونی چی جوابمو بدی که هم راست باشه،هم غصه های من رو بیشتر از اینی که هست نکنه..!


دریا به تو می ماند،من به ماه....من به اتاق می مانم،تو به پنجره.....،من به تو می مانم و تو..به همه ی شعر های نگفته ام!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |