|
And now You’ve become a part of me .....
|
در اين شرجيِ بي مثال حال عجيبي دارم...
من دوست ندارم به قدر پلك بر هم زدن يك گل سرخ نيمه باز برَنجي و دوست ندارم با اين چند سطر پاسخ آشفته دست روي نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آويز مشتي خاطره كه نمي دانم يادت هست يا نه،اجازه ي يك هفته تحمل بگريم،اما تمام آرزوي بودنت،ماندنت و خواندنت به خاطر تولدي بود كه نه روز تولد من است و نه روز شكفتن تو.شايد روز آغاز هردومان باشد.
نمي دانم اگر فصل تولد تو بود از كجاها برايت مي نوشتم.بگذريم...
تو كه هرچه بخوانم نه اعتراضي،نه شكايتي،نه... تنها نگاه نافذي كه شعاعش مثل نور معصوم يك شمع بلند تمام فضاي اتاقت را روشن مي كند،راستي حالا كه حرف شمع شد تو فكر مي كني شمع عاشق ترست يا پروانه؟
من مثل كساني كه به حرف خودشان هم عمل نمي كنند زير نور شمع شب را صبح مي كنم اما اينجا مي نويسم چرا ما آدم ها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترين سمبل دنيا را قرباني نسيم زودگذر شادي هايمان مي كنيم اين را مي نويسم اما باز هم روشنش مي كنم نمي دانم چرا.
شايد زير نور شمع مي شود چيزهايي را ديد كه زير نور خورشيد هميشه پنهانست.شمع زيباست اما نه در جمع،شمع را بايد در تنهايي روشن كرد،پا به پايش آب شد و... وقتي تمام شد روح غاشقش را سپرد دست يك صندوقچه نقره اي زلال.
خاكستر شمع تولد نيامده يكي گاهي به وجود هزار چشم درخشان بي فروغ رنگ خورشيد مي ارزد
من هم دوست دارم ،درست بر عكس ديروز عاشقيمان،كاريش هم نمی شود كرد اين احساس است كه هنوز هم با تمام رنجش ها و سرزنش ها در قلبم حكم مي راند و فرمانروايي مي كند و من گمان مي كنم هميشه حرف،حرف اوست...
اون موقع من و تو كجا بوديم وقتي يكي همه ي اون چيزي رو كه پاي عشقمون ريخته بوديم مثه توتاي زير درخت جمع كرد و برد و جادومون كرد ؟ جون شمعدوني هاي صورتي من كاري كردم كه خاطر ابريشميت،تحمل سنگيني شو نداشت ؟
حالا ديگر شعر گفتن آسان است
به آساني تولدي ناخواسته
به آساني دل بستن به يك غريبه
حالا ديگر شعر نگفتن دشوار است
به دشواري دل نبستن به يك فرشته
حالا ديگر
شاعر بودن،ديوانگي ست
ديوانگي . . .
قطره هاي اشك برايم عقده شد...!!
اي كاش اطمينان داشتم كه نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد
اما حيف كه مي ترسم...
پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هر دو حفظ شوند،اين هم سرنوشتي است
همه چيز اولش خوب است،عشق اولش خوب است،گرما اولش خوبست،تعطيلات اولش خوبست و حالا اضافه مي كنم ذوق اولش خوبست،آشنايي اولش خوبست و آتش نيز اولش
ما همه آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان مي كنيم،تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش مي كنيم و هم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم.حق با شاعران دل كنده از آدم هاست
شايد اون وقتا اين جوري نشون مي دادي،همون وقتا كه زياد منتظرم نمي ذاشتي،دلت نميومد تب غصه هام سر به فلك بكشه،اما حالا ام گلي،حالا هم مثه اون وقتا عاشقم،مي ميرم واسه لبخند نازت،جرقه ي يه نگاتو با هزار دنيا عوض نمي كنم،دلم مي خواد زمين و آسمون و سياره ها و ستاره ها آواره شن رو تك تك آرزوهام،اما يه نگاه قشنگ تو،تو مسير زندگيم يه خراش كوچيكم بر نداره
محض خاطر عاشقايي كه يه شب آفتاب نزده دل و زدن به درياي سرنوشت و واسه هميشه تو گرگ و ميش هوا گم شدن،سكوت نكن...روزي چند لحظه ناقابل خودتو بذار جاي من،ببين چي مي كشي .. !
حالا با اينكه تابستان نيست اما مدار صفر درجه اتاق تنهاييم دم كرده است،تنهاست بي رطوبت دريا،خشك است بدون بازدم تو،شايد منتظر كسي است كه شرجي كند اين مه گرفته غمگين را.
آسمان چه رعد و برقي مي زند.مي فهمم او هم تا ته ترين نقطه دلش آتش گرفته،ولي علتش با خداست.تو اولين كسي نيستي كه باز مضرابِ اين سازِ شكسته شد براي زخمه زدن،زخمه مي زنم تا زخم نزنم...
حق با توست اگر، مفهوم اين سطر هاي آشفته را در نيافته اي و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات كمي سرگرداني روي به ابهام باشد تو هم اينگونه مي نويسي
چه غمناك است
ديدن مسافري خسته در مقصد
كه حيران از گم گردن خويش در راه
بر مي گردد
تا بيابد خود را
-نمي دانم چرا
من حضور اين مسافر را
در چمدان يك بيگانه حس مي كنم ...-
تو هر نيمه شب
-نمي دانم با وسوسه كدام ستاره-
به ديدارم مي آيي
با نگاهي مستانه...
اين كاغذ هاي سفيد
روي ميز
و اين قلم
در دست من
سال ها خميازه مي كشيدند
تا تو آمدي
-اگرچه براي رفتن-
حالا اين كاغذ ها و اين قلم
مي خندند و مي گريند با من
شب زنده داري مي كنند با من
مي ميرند و زنده مي شوند با من
در اين اتاق
حالا فقط
گوشي تلفن خميازه مي كشد
تعصب هم تعصب هاي قديم،اگر چه هنوز عده اي هرچند كم و انگشت شمار اما با شهامت و قاطع معنايش را محفوظ نگه داشته اند،اما دلم مي خواهد ببينم آنها اگر نبودند ديگر بايد فاتحه همه چيز هاي خوب را مي خوانديم
يك دنيا غيرت،هزار دنيا احتياط و چند ستاره وفادار...
معلوم است كه مهم نيست چرا شك مي كنم! اين بار نيز خودت را فريب بده كه ديگر هيچ چيز برايم فرقي نمي كند.فريب نه باور كن! از خيابان خلوت يك جاي دور شايد نزديك رد شدي! باور كن! تو رد شدي!!
وقتي پيدايت كردم همه گم شده بودند،وقتي دنياي من شدي همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان..خلاصه وقتي تو را فهميدم هيچ كس هنوز خودش را نفهميده بود.اما حالا گم شدي! وقتي همه كهكشان شدنت را فهميدند غيب شدي،جوري از افق پنجره ي اتاق من گذشتي كه با تلسكوپ هم ديده نشدي!
بزرگ شو مثل دنياي من ! من هي دارم كوچك و كوچكتر مي شوم درست قد ذره هاي خاك قنات آن سالهاي دور گذشته ... بزرگ شو دنياي من
اين گونه كه من و تو از همه چيزهاي دشوار و ظاهرا كم اهميت بي تفاوت مي گذريم،مي ترسم يك روز از همه چيز بگذريم حتي از آنهايي كه گفتنش در محضر عشق گناهي نا بخشودني است.
از عصر ليلي و مجنون بسيار گفته اند،خواستن توانستن است اما زيباتر آن است كه نخواستن نتوانستن نيست تنها نخواستن است
يك بار تنها در خلوت آن شبهايي كه از هر دردي چشم بر هم نمي گذاري و خوابت نمي برد براي اين تغيير ناگهاني پاسخي پيدا كن
حكايت ما قصه دو قواص است كه در نهايت صميميت براي صيد مرواريد به دريا مي روند و يكي از آنها هرچه مرواريد بيشتري صيد مي كند يك قدم آن سو تر مي گذارد و نگاهش كمرنگ تر به تماشاي غروب هاي با هم بودن معطوف مي شود...نه اين بار ديگر نمي پذيرم كه من اينگونه تصور مي كنم و حالم خوش نيست،مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهايي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان را با حادثه تزيين مي كنند،چرا تنها ما از اين حادثه ي خاكستري مستثني ايم و تمام عشق هاي بدل شده به عادت را به حساب قحطي حوصله و نايابي دل خوش مي گذاريم
خداوند سهراب را بهشتي كند اما اين دليل را اضافه مي كنيم كه او هم گفته:
"دل خوش سيري چند"