تبليغاتX
برمودای جنون است دل سپردن به تو ...
And now You’ve become a part of me .....

من:

تشويش همه قحطسالي ها..

نياز آغوش من

               با تو

...

اي استجابت بي درنگ

ای آرامش خورشید فردا!

بگو انگشتهای مضطربم

                       چگونه

                         تو را در یابند؟


از دل من و دل تو شب من و شب تو همه بی خبرند..


دچار یعنی:

          عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کو چک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

ديگر معجزه نمي شود،امشب فهميدم معجزه زماني مي آيد كه اميد مُرده است.چرا كه معجزه ي همه ي ماه ها فراتر از معجزه اي ست كه من انتظارش را مي كشم، در اين نيكه شب پاييزي،بيخود مزاحم حافظ هم شدم،مي دانستم او هم حرفش همين بود:حال خونين دلان كه گويد باز،شايد تنها او فهميد كه پروانه....


مي ترسيدم از تقدست،از حماسه ي عشقت،از رعناييت،از برق چشمانت،از جذبه ي جذابت،از زلاليت و .. از بزرگي ات مي ترسيدم.مي ترسيدم! تنفست مي كردم،با همه ي شكنجه هايي كه برايم اگر عاشق باشم طعم شهد ترين زهر دنيا را دارد.مثل شوكراني كه سقراط نوشيد و من هم با عشق سر مي كشيدم...مي كشيدم!

گذشت! باور مي كني؟

در ميان بغض و اشك و لحظه هاي بي قراري هميشه كسي هست براي آمدن كه هرگز نيامده است...

من آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمري از عشق به انتظار مي نشينم.از حالا تا بيايد من شاعري مي كنم و پاييز نقاشي!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

به خودت سوگند مي خوردم كه تكه ي بزرگي از مقدسات مني مثل زلالي آب...مي خوردم!


دلم ترك خورده براي اينكه محض خاطر يك عمر چشم به راهي ام،چشم بدوزي به يك راه دلم،دلم سر مي رود براي يك لحظه انصافي را...

دلم نمي آيد بنويسم چقدر نداري بد است...چرا باران نمي زند؟؟حتي در نخ ابر هم نيست و يا خيال هيچ باريدني را ندارد،خيال هيچ ندارد به جز صافي اگر اين همه كه اوصاف است ما كمي صاف بوديم دنيا پر مي شد از شفافي!!!بگذريم.


اين رسمش نبود،اجازه نمي گيرم،منتظر جوابت نمي شوم،عين تو كه منتظر هيچ چيز نمي شوي.اما من اولين بار است كه بدون شنيدن جوابت مي روم سر وقت پنجره،يك دل باران بگيرم و باران نشوم و باران بگريم...بارون مياد

ساز باران بلند بلند مي نوازد.آرزو مي كنم كه حتي سايه ي اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود.همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را مي شكني لا اقل براي آرامش وجدان و من ديوانه و اهالي تشنه ي درد سرزمينم كافي ست


شبي كه تمشك حادثه را با ساز و ناز و نياز و آواز تجربه مي كني مراقب آنهايي كه مثل تيغ دنياي نگاهت را خراش مي دهند باش،شبي كه پاييز و باران و اين ديوانه عجيب تو را كم دارند!!...؟كم دارند؟

 

كسي كه اگر تا آخر دنيا يكريز بدود به گرد پاي اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولد تو هم نخواهد رسيد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

دلم عجيب براي فردا كه نه ،بي فرداييمان شور مي زند اما چه فايده، آن اتفاقي كه نبايد بيفتد مدتهاست افتاده.اتفاقي كه بزرگ و كوچك سرش نمي شود و هر چيز سر راهش باشد درو مي كند،عشق،حقيقت،تپيدن تند قلب،آه و درد آشكار....


كسي كه دو رو دارد براي جست و جو يكرنگ نيست.هيچ دفاعيه اي برايت نيافتم،دروغ چرا،تمام تلاشم را هم نكردم،خيال هم نبافتم وگرنه مي شد مثل همه ي شعر ها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.

اما نكردم چون نخواستم،چون گاهي وقتي به آخر يك خط مي رسي بازگشت از آن ديوانگيست،از آن ديوانگي هايي كه اسم آن حماقت است و اين ديوانگي باآن ديوانگي هايي كه جاي بسي افتخار دارد هفت آسمان فرق مي كند


من تو را با صاحب روياهايم،با حاكم آرزو هايم اشتباه گرفتم،اشتباهي فراتر از نام،نام يك كوچه و خيابان و پلاكي كه رقم دومش مشخص نيست،اشتباهي فراتر از يك رنگ،يك اسم مشابه و يك فكر،اشتباهي به قيمت يك دنيا عمر،چند فنجان زهر،كلي تنفسِ به هدر رفته ي بي بازدم،يك كوله بار درد و كرور كرور شب پُر گريه ي بي ستاره ي تاريك.اما شايد همين جا هم براي پي بردن به اين اشتباه جاي بدي نباشد،شايد بايد بگويم كه خدا را شكر كه اينجا فهميدم،شايد اگر ديرتر مي شد ديگر هيچ راهي براي تشخيص آخر و اول هيچ خطي نبود،به قول قديمي ها كه منكر اين حرفشان بودم،قسمت...قسمت شايد معني اش يك جور عوض شدن تقدير و حادثه در سرنوشت و كشيده شدن انسان به مقصدي بي آنكه خودش بخواهد و تصورش را بكند باشد مثل بي وقت دريا رفتن،بدون اجازه كاري كردن و حسي كه تو را به درون دريا مي كشد...


لازم است بنويسم كه من شايد باشم موقت پر از سكوت و ابهام و ترديدي نارنجي،اما يقين كن،تو يقين كن كه من هيچ جا،هيچ وقت و هيچ جور ديگر نيستم...


هركس بد ما به خلق گويد

                ما چهره به غم نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق مي گوييم

                    تا   هردو دروغ گفته باشيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |