|
And now You’ve become a part of me .....
|
فرقي نمي كند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي وقتي هيچكدام برايت فرقي نمي كند و مهم نيست...مهم اين است كه تا هواي دوستت دارم در عاشقانه هايم مي وزدطعم چشمان تو همان عسلي ست كه خوش طعم ترين حادثه هاي دنيا حسرت يك ثايه تجربه كردنش را مي كشند...
گفتم كه بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند،فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود كه تو هر چه سنگ مي زني من ...همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند،بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد و بزرگ مي شود،بزرگ عين تو،عين اسمت،عين مسيح و عين رنگ سرخ....
ببين!ديشب كه كه در نوشته هاي دفترم پرسه مي زدم حرفي يافتم...تو هم بخوان،شروع كن و لطفا باورت شود...هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه لياقت اشكهاي تو را دارد هيچگاه اشك تو را در نخواهد آورد".جسارت نباشد،اما تو خيلي اشك مرا در آوردي،كم ديدي و كلي هم نديدي و حتي كسي نگذاشت خبرت شود،مهم نيست....
سرگذشتِ غم هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد
مدفونم كردي و برگشتي،راستش فكر مي كردم چند روز كه بگذرد تو سرِ مزارِ اين عشق مياي و اشكي،باراني،بغضي،چيزي مي ريزي..اما هيچكدام حتي نگاهي،حتي نگفتي لعنتي عجب عاشقم بود،راستي گل مي گويند خاك سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر.به همه مي گويم مرگ تنها يك معني ندارد،خيلي ها يواشكي جوري كه كسي از سر آشفتگيِ قلبِ شكست خورده شان در نياورد مي ميرند درست عين حالاي من.
تمام شهر را ويرانه خواهم كرد،و با تو آشناي من تمام شهر را بيگانه خواهم كرد..و من يك روز،يك روزِ نه چندان دور،كتاب ماجرايم با ترا افسانه خواهم كرد...هزاران بارِديگر مي گويم،تو را با دست خود،با قلبِ سرشار از جنون خود شبي افسانه خوام كرد...تو زيبايي فط ديوانه ام كردي،ببين با عشق چشمت آخرِ سر من چه خوام كرد!!!
از براي تجربه چندي مرا ديوانه كردي
گر به از مجنون نباشم باز عاقل كن مرا
بد جور جا خوردم،هميشه فكر مي كردم با اينكه منطقي نيست اما چون دل من مي گويد تو براي اينجا زيادي،يعني يك جوري مال يك جاهاي ديگر هستي،نه فكر كني شبيه قصه ها،نه،كمي واقعي ترفقط كسي كه مثل هيچكي نيست،نه چشمانش،نه عشقش،نه تنفسش،نه خشمش،اما آن اتفاق تمام معادلاتم را به هم ريخت،سوزاند و خاكسترش را هم به باد داد و تو را هم نمي دانم خاكستر كجا برد،حقيقتش علاقه اي هم به دانستن جايش ندارم،فرقي نمي كند كسي عين يك دوست يا دشمن آن روي سكه را نشانم داد. خيلي ماندم كه اين رو درست است يا آن رو؟
خسته است،حوصله خودش را هم ندارد،تنها به اين فكر مي كند كه تمام افرادي كه ناخواسته دليل تولد ديگران مي شوند محكومند اما هيچ راه قانوني مناسبي براي صدور هيچ حكمي در مورد آنان نمي يابد...دلم و مي گم
براي هضم لحظه اي كه آغازش از تو نوشتن است دست كم بايد چند نفس عميق كشيد و در برابرخاطره ات ايستاد و تعظيم كرد و شكست و نوشت،تمام اين كار ها را كرده ام و حالا واجد شرايطم براي از تو نوشتن: اما!!!
وقتي جواب دلم برايت تنگ شده سكوت است كه براي غريبه ترين رهگذر ها هم خرجش نمي كني چه كنم؟...
اين روز ها عجيب تنهام...عين سپيدار بلند مدرسه،عين خدا،عين آسمان،عين قوي بي جفت در حال مرگ،عين سيمرغ و شايد عين همه،حتي آن هايي كه آدم فكرش را هم نمي كند كه تنها باشند اما هستند....
خيلي روز مي شد كه حتي هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم.اما امروز بي جهت دلم هواي آزارهايت را كرد،هواي بي پاسخي ها،به قول بچه هاي ديروز،بي محلي ها ...ناز هاي بدون نياز،هواي همه چيزت را كه هيچ نبود....
من كه عادت ندارم وقتي قيمت دلخوشي نجومي است بي جهت دل كسي را آن هم عزيزترينم را خوش كنم..چه عادت بدي است!!!
بعضي ها خيال مي كنند تو عين همه اي،بگذار اينگونه زندگي كنند من خيالم راحت تر است جزيره ي ناشناخته ي دوردست ترين روياهاي نرسيده ام وقتي كه مي داني دلي در وسوسه ي دوست داشتنت عين بادبادكي گره خورده به درخت گير كرده است چرا به روي ماهت هم نمي آوري؟
آخرين باري كه شنيدمت گفتي كه درگيري،آن قدر سرشار از جذبه بودي كه دست و دلم نا خودآگاه لرزيد...آن موقع بو كه فهميدم حق پرستيدن دليل را هم ندارم...اين بار حتي اجازه ي از دور شنيدنت را هم ندادي و من خيره در سكوت با عاشقانه هاي خودم بودم كه چرا تو به چشم جرم به آنها نگاه مي كني وقتي كه هيچكدام برايت مهم نيست!!!اما من مثل تو فكر نمي كنم مهم اين است كه دلم برايت لك زده است حتي براي نخواستن و شكستن و راندنت
نازنين ديروز و بي مهر امروز و بي وفاي فرداي هميشه عزيز و دوست داشتني من....عوضت نمي كنم با هيچ كس و هيچ چيز،تو هم بي جهت سعي نكن من را از چشم روشنت بياندازي
گلايه اي نيست بارها درد كشيده ام و گفته ام در مسير عشق حتي اگر به بهانه نگاه كردن به پشت سرت باشد عاشقي ات تا دنيا دنياست زير يك سوال پر رنگ و بي جواب مي رود
خوشحالم كه به يك اشتباه اعتراف مي كنم،به اشتباهي كه قشنگ بود،شايد اولش تلخ بود اما اينكه اشتباه بود آن را زيبا مي كرد
عين معجزه اي كه كاملا از آن قطع اميد كرده باشي و ناگهان در گرگ و ميش بيم و اميدت رخ دهد...تو آمدی و ای کاش که ...!!!
تنها مي شود با حسي عجيب،درست مانند نقش مبهم بازيگري كه براي نخستين بار اضطراب صحنه را تجربه مي كند مقدم پاييز را خوشامد گفت و براي آنان كه خزان رابيش از هديه هاي ديگر آسماني دوست دارند نوشت:پاييز مبارك،پاييز گوارا،يا نه سفر عاشقانه پاييز خوش بگذرد...
تقويم آخرين روز هاي داغ ترين فصلش را مزمزه مي كند و نسيمي لطيف از سوي دور دست هايي كه در حال نزديك شدنند مي ورزد،آنان كه كمي عاشق ترند و به آسمان نزديك تر،آب و اسفند و آينه بر عشقشان مي چينند و به انتظار عيد مهرگان لحظه ها را به هم سنجاق مي كنند....
ديگر نمي گويم كجايي؟مي گويم نه يعني حقيقتش بازي مي كنم كه براي من فرقي نمي كند،عجيب است دختر ها بلد نيستند از عهده ي اين نقش درست بر آيند در حالي كه تو در يك شبِ نسبتا مهربان اواخرِ خرداد به من گفتي كه بايد براي عزيز ماندنت.......؟براي عزيز ماندنم؟
فرشته ترينم،آنقدر ديوانه ي نخواستن و كم رنگ بودن و اصلا هرگز نبودن با مني كه هميشه مي گذاري يم براي بعد؟براي همان بعد هاي نيامده ي دور؟
اگر همان روزِخيلي دور تكليف سوال ذهني مرا روشن كرده بودي حالا اينقدر سردرگُم نمي شدم
گفتم اي ساده دل ساده فراموشش كن
تا كجا چشم بدين جاده فراموشش كن
دست برداراز او،خاطره بازي كافيست
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدش
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
به شما بر نخورد پاي غزل بود و شكست
اتفاقي ست كه افتاده فراموشش كن
يه دختر تنها،يه آسمون ترديد،به هركسي دل بست....ازش خيانت ديد
تمام سطر سطر عشقهايم رابه تو افسانه خواهم كرد...من از دست خود،از دست عشق تو،تمام اهل اين دنيا و شايد اهل اين ويرانه را ديوانه خواهم كرد
حسابي تنبيه شده ام درست مثل آتش گرفته اي كه ديگر هرگز به آتش نزديك هم نمي شود چه برسد به اينكه دستش را به آتش بزند
مُردم از بس مَردم بي دليل،لذت روز هاي طولاني عاشقيشان را به رخ درد هاي نهفته ام كشيدند.چه كنم؟توي ذوقشان بزنم و فرياد بكشم به خدا من نمي خواهم يا حقيقتش نمي توانم اين ها را بشنوم؟يعني اينها فقط مي خواهند تعريف كنند يا دل من را بسوزانند؟اگر اولي هم درست باشد من ديگر طاقتش را ندارم.....آن وقت است كه يا توي دل يا روي لب كم كم به تو مي گويند حسود،و اين اصلاً خوب نيست،سخت است....
از تو فقط خاطره اي دور دست مانده است
خاطره اي مثل ابر
خاطره اي مثل مه
مثل باد
خاطره اي كه همه ي تكه هاش
كم كم گسست از هم
كم كم ! گسست از هم
كدامشان به دوست داشتن،به عشق كمي نزديكتر است؟
حقيقتش غير از اينكه بنويسم عاشقت هستم و تو هيچ اهميتي ندهي و من به اهميت ندادنت در عشقم اهميت ندهم ، چيز ديگري هم مي شه نوشت؟
يك لحظه
-حتي-
جاي حاشا نيست
آري حرفي ندارم با تو- اي پيداي پنهانكار-!
آن سوي تر از پرده هاي شك
نقش كسي غير از تو پيدا نيست
با اين همه-اما-
در آسمان تو
وقتي به قدر لحظه اي لبخند هم جا نيست
اين پرده هاي ابر
تصوير هاي مه
آيينه ي باران
حرير باد،
اينها به چشم شور بختم،هيچ زيبا نيست
دلم مي خواست بگويي که می دانی تمام نفسهايم جور عجيبي به تو متصل است.حتي به نخواستنت و من مي دانم كه هيچ چيز حتي همان نخواستن تو به من هرگز مربوط نيست اما به خود مي بالم كه مي گذاريم براي بعد هاي نيامده ي دور!نه براي ..هيچوقت
اين عدالت است يا بي عدالتي؟قضاوتش به عهده ي كساني كه مي توانند بين عشق و قسمت و حقيقت ديوار بكشند...
چقدر آرام و با نرمش و بي نفس زدن دستم را،واژه سرگردانم را،دلم را پس زدي،مي پرستمت اين واژه طعمش پُرِ عود روشن كردن است،هوست كرده ام،تو مال چهار فصلي اما هيچ فصلي نمي شود پيدايت كرد...
واضح بگويم..هرگز نمي شود،واضح تر اينكه اين آرزو هر گز حقيقي نمي شود،اين اتفاق هرگز نمي افتد.. تو هيچوقت،هيچوقت كم نخواهي آورد..
اين مشكل صد مجهولي ست.ميزان مجنون بودن من را كسي نمي داندفقط همه مي دانند كه درصدش آنقدر بالاست كه....گرچه هيچ كس جنون به اين لذت بخشي را با سفيد ترين پرونده ي دنيا عوض نخواهد كرد...لذت بخش؟؟!
وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم مي زند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند بي آنكه بدانند گاهي از آتش رفتن بسيار است كه انسان چوب مي شود...
اين اتفاق درست مثل افتادن آن سيبي كه بعد ها اسمش را گذاشتند قانون جادبه،اما اين اتفاق چيزي بر عكس آن بود.سيب داشت قانون نداشت،افتادن داشت اما جاذبه هرگز،كشف هم نداشت به جاي دانشمند و نيوتن هم يك صهباي ديوانه(...) داشت...
!!!
لطفا چند دقيقه با تمام بي وقتي ،وقتت را به خاطرات دوردست بده،صورت مهربانت را ميان دستانت بگير،چشمانت را روي هم بگذار و به گذشته هاي دور برگرد....
نه علامتي،نه اشاره اي،نه تك زنگي،حتي محض خوش كردن اين دل بيچاره چيزي...گرچه پريشاني فكرم مدتها پيش به من آموخت ...
براي ديدنت ،شنيدنت،و حتي فريادت چه برسد به بخششت هي مي نويسم و نمي خوانم و اين نخواندن شايد تا حدي خيلي زياد شبيه است به ننوشتن..
تو خودت مي داني چه بلايي سرم مي آيد وقتي خواندن نوشته هايم براي تو دير مي شود و حتما لذت مي بري از شكنجه كسي كه به جرم ديوانگي تقاص جنونش را به بدترين وجه ممن پس مي دهد و آن چيزي نيست جز بي تو بودن
باز هم مي نويسم مرگ يعني بداني كسي برايت مي ميرد يا لا اقل به عشق تو نفس مي كشدو بعد زندگي را هم دوست ندارد چه برسد بي تو زندگي كردن را و بعد تو آن را نيز ازش بگيري و به جرم جنونش يا اشتباهش يا اصلا تقصيرش ،در خلا نبودنت حبسش كني تا به مرگ تدريجي از بين برود...در خلا نبودنت...در خلا نبودنت..؟
اين نخواستن تو تنها نفسي است كه مي گذارد برايت بنويسم و تصوير كنم
ببين..اينكه من ديوونه ي توام خطرناكه يعني..يعني ممكنه يه كارايي بكنم كه دور از خُلق آدميزاد هست...مي فهمي كه؟؟
حالا چون كسي بلد نبود زمان را وادار به توقف كند؟! رسمش نبود..
همه قطع اميد كرده بودند جز شمع چشمان من....جز شمع چشمان من اينجا هيچ چيز روشن نبود...پاييز مي آيد تا چند ماهي شريك غصه هاي نقره اي رنگ اهالي عاشقي باشد..همراه با سلام پاييز سلام....
حظور معطر بودن تو درست آن زمان كه نيستي.براي من يك نگاه تو،يك نفس تو،يك صداي تو....همان قدر كه بدانم هستي كافيست..حالا همين جا و هر جا كه نباشم و نباشي....تو هستي يك حس غريب...يك حس آشنا...در همين نزديكي ها فرياد مي زند تو را...من را...كه هستم...كه هستي....نه در لحظه ها و ثانيه ها...نه بلكه در تمامي نفسهايم و در...بي دريغ تر از هميشه...لحظه هاست كه مي ماند براي ما
همه ي دعاهام...راحت خوابيدم...خسته شدم..خستم كردي...گريه ميخوام...نمياد..اشكام نميان..بي تو خاليه نفسهام..منو دادي عذاب،كردي خراب،دادي به باد....حالا ناراحتم،بي طاقتم فاصله كم شده بيمون ،بيا پيشم بگو ديوونتم.. بيا...
خوش اومدي..ميگن هر چي خدا بخواد...خدا مي خواد چيزاي خوب رو واسه آدماي خوب
چقدر دستام تا آسمون قد كشيد تا به جاي ستاره چيني برات دعا كنه...چقدر چشمام به خاطرت خيس شد...چقدر انگشتانم به خاطرت سرد شد...چقدر نبودي..باختم..خيلي چيزا رو...غرورمو..سرخي رو..خودمو..كوچيك شدم..آخرشم بازي رو...چقدر تمرين كردم واسه تمرين نكردن.عجب تحملي برام اومد از اون بالا...شكرش مي كنيم ..شكرش مي كنيم آن كسي كه از آن بالا ماجرا را بي هيچ اشتباهي قضاوت كرد
بغضم و ميريزم تو چند حرفه ساده..
بعد از خيانت دچار رهايي از عالم زمينيان مي شدند..
دنيا آنقدر كوچك است كه هيچ چيز در آن گم نميشود.يادت باشد بزرگ روزگار من،در همان كوچكي ،من را،جنونم را،عشقم را و حسادتم را گم كردي....جاي هنوز خالي نشده ي من مجنون را پر كردند...قلبت نلرزيد؟...
بگذريم....اين را در گوش دلتنگي ام پچ پچ كردم و گريستم كه چرا براي تو نوشتم...بگذريم از خيلي چيزها كه گرچه پرسش نيستند اما علامت تعجب دارند..
سكوت كردم در برابر او،بازي ساز،اتفاق زندگي و همه چيز...
دلم را زدم به حادثه.حوصله كردي،بعد از سه زنگ..استجابت كردي....
مي دانم خواسته ام عين كسي است كه بخواهد ماه را از آسمان بچيند و روي طاقچه ي اتاقش جلوي آينه و كنار شمعدان بگذارد...
برو تا بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي....
خواستي معادله از هم پاشيده شود.خب حالا خوش مي گذره؟اين معادله ي به هم ريخته كه درست دور نمايي از صاحب بيچاره ي عاشقش مي باشد حال تو را سر جايش آورد؟راحت شدي؟
چقدر بد است كه آدم دروغ بازي كند،چقدر زشت است كه انسان دروغ بگويد و چه بدتر است عاشقي دروغ بنويسد...
ما دو تا از خويشتن خالي نيستيم
تو لجوجي من پر از شور و شرم
مرگ يعني اينكه بداني كسي بي تو ،بي ستاره ات هفت آسمانش شب است،خورشيد نمي شناسد،روز ندارد،لحظه نمي فهمد،ساعتش روي آخرين لمس حضور تو مانده است ...وبداني و بگذري و بگذاري به همان حال بماندتا بميرد،اصلا ته دل مثل حريرت هم تكان نخورد يعني همينطور است.دل تو؟!دلي كه طاقت تصور هيچ شكستني را ندارد....زيادي بزرگت كردم.نه؟تو مي داني كه من چه مي كشم؟چيزي بالاتر از زجز،فراتر از درد...و تو مي داني و مي خواهي همين گونه باشد
بيشترش را تو نوشيدي و جرعه اي هم من و افتاد آن چيزي كه نبايد مي افتاد...اما خيلي ها شايد از صداي افتادنش تحويل سالي را حس كردند و من ترسيدم درست عين نو عروساني كه تنها بدشگوني را در شكستن آينه عروسيشان مي دانند و تنها آينه است كه در يك اتفاق ساده خرد مي شود...خرد شدم..شكوندي..منو...منو؟
من كه نمي فهمم اما نكن، با اين نقطه ديگر بازي نكن....خيانت؟
قولم اعتبار دارد عين طلوع و غروب خورشيد،خط رويش نمي افتد سالم است...
تو خودت خواستي اينگونه تمامت
قصه اي تيره،كه نه اول و نه آخرداشت
تو بگو من اگر تو را داشتم به كجاي اين دنياي پر غوغا بر مي خورد و تو اگر ماله من بودي ديگر چه چيز جز امنيتت مي ماند كه شبانه هاي من را با دعا به خدا پل بزند،ببخش حس زياده خواهي كه فطريست چه برسد به اينكه معشوق تو باشي
چقدر قلبم وقتي دوستت دارم تير مي كشد و اين چه نعمتي ست!طلايي ترين نقطه ي ظهر دلم هوايت را كرده فارغ از اينكه تو با اين دلتنگي چه خواهي كرد
روز و شبم سرشار از بسیارها دیوار
دیوارهایی بی جهت مثل ملامت های بیهوده
دیوارها بی هر دلیلی قد علم کردند در پیشم
دیوار ها مثل دل هرروزه ام
راحت فرو میریختند ای کاش
در یک شب
دیوارها آیا نمی دانند
بیزارم از دیوار؟
یا بیشتر از این:
بیزار از خود
ابرهاي فشرده بدجور چشمانم را از تصرف غرور خارج كردند.كلي سبك شدم با اشك و او هنوز بي خبر و من بي خبر تر از او...
همين كه مي داني كه من نمي دانم چقدر دوستت دارم كافيست و همين بالاتر كه خودت هم مي داني كه نمي داني من چقدرديوانه ي توام..
يه نفس بيشتر فاصله مون نيست چه تب و تابي باز تو شبامه
ميخواااااام.خوب من اين روزها بدجور دلتنگتم.هواتو كردم خيلييييييييييي....كاشكي تو لحظه ي آخر عشق و تو نگام مي خوندي
هر كس مي لرزد محض خاطر بي رحمي كسي است كه معشوق اوست و او را لرزانده است...سردم نيست..
مي دانم كه تو شگفت زده نگاهم نكردي،نترسيدي،دلت هم براي شدت ديوانگي ام نسوخت ! نه براي شدت ديوانگي خودم كه من را همانند تو...
فريادت،بغضت،اخمت،طوفانت،تنفست همگي برايم عاشقانه بوده...همان شايد به من حس نفس كشيدن مي بخشد
شوكه؟شوكه كه مي دوني يعني چي؟ديشب بعد از ديدن اون عكس فكر كردم توهمه بر گشتم به اون دوران...دادا بود.وايييييييييييي.اگه گفتي دوباره وقتي فهميدم دادا هست چه حالي شدم؟باز هم شوكه.مي دوني كه يعني چي؟تا صب گريه كردم....خيلي زياد.دعا كردم براي تو...
می میرم برات
نمی دونستی میمیرم بی تو و بدون چشات
رفتی از برم
تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات
می میرم برات...
قدر بدان كه نعمت ستاره بودن تقدسي دلپذير دارد ستاره ي من....
تنها علامت گريه تر شدن چشم نيست و من اندكي بعد از خودم دلتنگ شدم كه كساني كه بي چشم خيس گريه مي كنند ابري ترند،سبك هم نمي شونددل و دستشان هم ميلرزد،اشك هم كه نميريزند پس خيالشان ناراحت تر است
"خوب من! خدا را شكر كه عزيز رفته ات بار ديگر باز آمد.اما عزيزم به خوبي ميداني كه طريق عاشقي هميشه با رنج و غم همراه ميباشد و در اين راه هركس محرم اسرار تو نمي تواند باشد..."
نظرت چيه؟ فال گرفتم....كاشكي بهش اعتقاد داشتم.اونوقت وقتي كه ميخوندمش از خوشحالي بال در ميورودم...اما حيف...
عدالت نيست اما ميخواستم برايت بنويسم و انقدر تسليمت بشوم تا تسليم شوي.از بس بزرگت كردم كوچك شدم پس تنها برايت دعا مي كنم چون عزيزي عين حقيقت و مثل تمامي مقدساتم...
چيستم؟چون تو:نه خوشحال و نه حتي دلتنگ
من و احساسي از آهن،من و روحي از سنگ
باور ميكني؟
من ترجيح ميدم كه باور كنم.تو هم بكن....باور كن...
تمامش كن...درست عين من، كه تمام شدم و چقدر زيبا ! كه با اين گونه تمام شدن هنوز هم ميشود براي تو نوشت
تو ترجيح دادي يادت برود با اينكه يادت بود.فكرهاي اين روزها رو به خاطرات سال پيش وصلشون كردم كه عطر و بوي اونا رو بگيره....پلكاتو نبند،با اينكه تابستونه سردم ميشه...
داشتن در رويا دردي را دوا نمي كند گرچه خودش مثل عالم ديوانگي عالمي دارد....همه چيز يادم رفت..دلتنگي،اسمم،خاطره هاي ديروز،تنفر از آن اسم ها،و اينكه چه كسي پشت كه نه، روي خط است..
شنیدم که میگن لذتی که در فراق هست در وصال نیست چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق.من که نه شوق وصال دارم نه لذتی میبرم.تو داری لذت میبری؟اشتیاق وصال؟
دادا؟همون كه سريع درجا زدي به خاطرش؟يا اينو بهم گفته كه من يك كم آروم شم؟كه بگه كه تو ميخواستي و نشد...يعني نميخواستي و اينجوري شد...چرا پشته تلفن وقتي صداي منو شنيد شوكه شد؟
دلم میلرزد از نوشتن اسمت...چه برسد به گفتنش..اما امروز ده ها بار صدات کردم.نبودی.بغض کردم.نبودی.گریه کردم.خیلی زیاد....
انگار حسودي،بي رحمي،كسي آمد و ...
این روزها تو را عجیب کم دارم...ای کاش می بودی...
از اين لحظه هاي كشنده...از اين ضجه هاي زننده نجاتم بده...نجاتم بده
دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو پشت كدوم بهانه باز پنهون كنم هق هقمو
ديشب تا صب خواب تورو ميديدم.تو ميخنديدي و من فقط ميگفتم چرا؟و تو ميخنديدي و باز من ميگفتم چرا؟ وتو باز ميخنديدي . من نيز مي گفتم چرا؟....
امروز يكه شهريوره.ياد پارسال بخير.چقدر دلم هواي اون روزا رو كرده.ياد اولين باري افتادم كه باهات صحبت كردم.چه حس قشنگي بود وقتي كه براي اولين بار و با صداي خودت بهم گفتي دوست دارم.تا چند ثانيه فقط سكوت...كاش ميشد با عبارات و جمله ها بگم كه توي اون لحظه چه حالي داشتم...كاش ميشد....هنوز صدات توي گوشمه....
بهم گفتن تو تا آخر تابستون از اون سفر لعنتي بر ميگردي.آخر تابستون نشده؟بر گشتي؟بر نگشتي؟مي دونم كه بر نگشتي و بر نمي گردي...بر نمي گردي؟
damn..........طاقت نداري ببيني مي دونم اين همه طاقت و صبوري از من
جز نداشتنت نخواستنت راندنت باختنت رفتنت نماندنت ديگه مشكلي ندارم.باز هم برايت مي نويسم كه هر ستاره شبيست كه از تو دورم آسمان چه پر ستارس....