تبليغاتX
برمودای جنون است دل سپردن به تو ...
And now You’ve become a part of me .....
شعر هم بی وفاست

هرگاه که احتیاجش هست

نیست !

غیر ممکن است

شعر نوشتن

وقتی عاشق باشی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

خورشید غروب می کند

تو بتاب !

احتیاج

 به شعر

و به سخن نیست

می توانی

از نگاهم بخوانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

 

چه غمناك است

ديدن مسافري خسته در مقصد

كه حيران از گم گردن خويش در راه

                                     بر مي گردد

                                             تا بيابد خود را

-نمي دانم چرا

من حضور اين مسافر را

در چمدان يك بيگانه حس مي كنم ...-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

تن تورا یکسره

              رام و پر

برای من ساخته اند

دستم را که بر آن می سرانم

در هر گوشه ای کبوتری می بینم

به جستجوی من ،

گویی ، عشق من ، تن تو را از گل ساخته اند،

برای دستان کوزه گر من

 

زانوانت، کمرت

گم کرده ای دارند از من

از زمینی تشنه

از یک شکل ،

و ما با هم

کاملیم ، چون یک رودخانه

چون تک دانه ای شن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم!

و مرا قلبی که عشقش تویی

 و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

 و خود را هراسی که پتاهش منم

 و مرا تنهایی که انیسش تویی

....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند

پایین نخواهم آورد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

لبان ات

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی بدل می کند...

و چشمانت راز آتش است

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

....

و سپیده دم با دست هایت بیدار می شوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

بسترم در آغوش تنهایی است

و اتاقم

           بستر دلتنگی

 

ای عابر امشب!

خلوتم را دریاب

آیینه را مجاب کن

بسترم را هیاهو بخش

من نیاز به احساس تازه ای دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

ای چشم های مغرور!

این روزها که جرئت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم!

                گاهی تو را به خواب بینم!

بگذار در خیال تو باشم

بگذار....


گفته بودی بی بهانه و بی منظور بایدم بخواهی،نگفته بودی چگونه می شود جنون کرد و مجنون نشد!

چقدر باید برای رسیدن به دستهایت طفره بنویسم..

.. و زیر چشمی عاشقی کنم!

یعنی تو ...هیچوقت برای چیدن خوشه های  چشم هایت دست های مرا کم نمی آوری؟


با توام

ای شور

         ای دلشوره ی شیرین!

با توام

        ای غم

             ای مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

                           اما کاش...

نه،جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

                          اما باش...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

رویای دست هایت را بر پوستم می کشم

شاید پرواز یعنی این


دیروز

ما زندگی را

               به بازی گرفتیم

امروز،او

          ما را....

فردا؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

گاهی نگفتن،گفتنی ترین عاشقانه هاست.

همان سکوت ممتدی که در چشم های تو به افق می نشیند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

امروز دلتنگ این نیستم که چرا دوست نمی داریم

دلواپس فرداییم که باز میگردی و نیستم!

"دارم،من،دوست،را،تو......."

خب زیاده عرضی نیست.شرمنده ام اگر "باید بروی" را می روم......


 عشق من

ما همدیگر را تشنه یافتیم

و

     سر کشیدیم هر آنچه که بود

ما همدیگر را گرسنه یافتیم

و 

      یکدیگر را به دندان کشیدیم

آنگونه که آتش می کند

....

اما در انتظار من بمان،

شیرینی خود را برایم نگه دار

.

.

من نیز به تو ..

گل سرخی خواهم داد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |