تبليغاتX
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس....
I Feel So lOnlY todAy thaT I simplY closE mY eyeS and Wish thAt you weRe here witH me
من دلواپس آن لحظه ای هستم که...!

من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا می شکنم،با خیال حرفی که شاید هیچگاه به زبان نیاوری ترک بر می دارم.با اضطراب از چیدن شقایقی که شاید هیچوقت چیده نشود می میرم،من دلواپس آن لحظه ای هستم که...!

خبر قابل گفتنی نیست جز اینکه آسمان ترجمه ی آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می دانست که در اوجش سخت می گریست و در فرودش نم نم.


همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شاید اضطراب هم بخشی از انتخاب

برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست،تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست. میان فراق و اشتیاق باید یکی را برگزید

فقط کافیست چترت را به کناری بگذاری ،آن وقت تر نشدن آسان است

وقتی که تو نیستی

خیال تو

چه رودها

        -از اشک-

در چشم های من

                        جاری می سازد!


چند تکه احتمال دوری  از خوشبختی،از ناودان بلند تردیدم،به روی آرزوهای معصوم یک سرنوشت پرابهام چکه می کند!

انگار یک کوله بار فکرای آشفته با چند تا نگرانی بی دلیل و یکی دو تا غصه ی کم رنگ تو حاشیه ی متن بلند زندگی آزردت کرده،که وقتی ازت می پرسم خسته از منی یا از سرنوشت،بعد یه کم مکث می مونی چی جوابمو بدی که هم راست باشه،هم غصه های من رو بیشتر از اینی که هست نکنه..!


دریا به تو می ماند،من به ماه....من به اتاق می مانم،تو به پنجره.....،من به تو می مانم و تو..به همه ی شعر های نگفته ام!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

....آخه تا عاشق شدم شاعرم کردی

اینجا شبه اما همه ام خوابِ خواب نیستن...یکی یه عکس قشنگ گذاشته کنارشوداره باهاش درد دل می کنه،گاهی عکس رو نوازش می کنه،گاهی می ذارتش روی قلبش،گاهی هم روی چشاش،روی مژه های خیس و بارون خوردش،یه وقتم براش شعر می خونه،فال می گیره،بی پرده واست بگم با عکسه زندگی می کنه...!!


بالاخره...سایه لطفت افتاده بود رو تموم زندگیم،با اینکه نمی دونم چرا داری به یه زندگی دیگه عادتم می دی،اما هنوزم موج نگاه نازنینت تمام شکوفه های آرزومومیریزه روی زمین تخیلم و می ره.

شاید خیلی ها هستند که خواستند خود را جای گمشده ی من جا بزنند ،اما بارانی نبودند.کسی که چتر دارد کمتر می تواند بارانی باشد.من باران خورده و انتظار و خیال کسی که قرار است در باران بیاید را ترجیح می دهم

 

روزهای بارانی

     همه ی ساعت ها ساعت عشق است!

-راست می گفت

 یادم آمد که روزهای بارانی

  او همیشه خیس بود-


با وجود این همه سطرهای غم انگیز بازم سکوت می کنی و سکوت یعنی...

همیشه حق با اونیه که خوابو از چشات گرفته ،به جاش عشق پاشیده تو سرزمین شرجی چشات،لا اقل برام بگو،جون اونیکه شقایق تره،عاشق تره،این بار محض خاطر عاشقایی که یه شب آفتاب نزده دل رو زدن به دریای سرنوشتو واسه همیشه تو گرگ و میش هوا گم شدن،سکوت نکن

قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری کسی راحت شد!،گنجشک های بی پناه احساس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد!

در اشک های کی

              غوطه ور می شوم

                              هنوز!

در آغوشم بگیر

سرمای بیرون

انگشتانم را

                بی حس کرده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

«صبر از من و بي قراري از تو».آن قدر عاشق مي شويم كه تشخيص اينكه چه كسي عاشق ترست براي خودمان مشكل باشد چه رسد به ديگران!!

عشق معامله ي بديست

حرف از پايان دادن نيست از چگونگي پايان ندادنست.صحبت از خستگي نيست اگر خسته باشي كه عاشقيت جايي بين آسمان و زمين دچار اشكالست و اگر عاشق باشي خسته نمي شوي،صحبت از آغاز هاست،از روزهايي كه مثل بازي كودك هاي كودكستاني قهر و آشتي مان روي هم يك دقيقه هم طول نمي كشيد.صحبت از عصريست كه قسم خوردن به جان يكديگر كار آساني نبود،عصر شعر درماني،نگراني هاي يك دقيقه تاخير،رقابت دل ها نه كوتاهي و بلندي بيت ها،خداحافظي هايي كه از سلام قشنگ تر بود،عصري كه عشق هنوز زير رنگ عادت زنگ نزده بود،عصري كه رنجاندن گناه بزرگي بود و بيان رنجيدن هم مجازات قهر و تنبيه چند ساعت دوري نداشت


حالا كاملا لمس مي كنم،قسمت شايد معني اش يك جور عوض شدن تقدير و حادثه در سرنوشت و كشيده شدن انسان به مقصدي بي آنكه خودش بخواهد و تصورش را كند باشد


امشب شب وحشتناكي ست مثل اينكه پروانه ي نيم سوخته اي را به هواي سوختن بسيار از گرد شمع برانند تا خال هاي رنگي پروانه تازه نفس دومي را به رخ بالهاي آتش گرفته ي او بكشند،قشنگ است نه‌؟

معجزه ي بهشت،تنفست مي كنم.پروانه ي اولت منم،مهم نيست اگر دومي و سومي و هزارمي را به رخ بالهاي سوخته كه هيچ،خاكستر شده كه هيچ خاكستر شده ام بكشي


آن شب

همه چيز خوب بود

اما زميني

 

من چراغ را خاموش کردم

تا در آسماني ترين گوشه دنيا

شوريدگيمان را جشن بگيريم

                           با سكوت يك شعر

اما ...


اينجا ديدار موج مي زند و اوج،هواي پرواز به صعود قله ي يك فتح بي نظير را كرده است،خلوص و خلسه در هم آميخته اند،باران يكريز گوي سبقت را از اشك مي ربايد و من همچنان تا رسيدن به تو پارو مي زنم

تو را بين تمام نور چشمي هاي اين خورشيد زرد سركش يكي يك دانه خواهم كرد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

منت چشمان تو عالمي دارد مافوق عالم رويا !

چه مي شود نوشت جز اينكه همچنان هيچكس اشك دريا را نديده است و ماه بخواهي نخواهي سايه ات را تعقيب مي كند و آتش تنها خودش مي داند كه براي چه و به خاطر كه مي سوزد

نمي دانم چرا فكر مي كنم آسمان عاشق درياست و قصه ي اين دو،چيزيست شبيه قصه خورشيد و ماه كه بر خلاف خيلي افسانه ها از روي عشق به هم نمي رسند.فكرش را بكن اگر خورشيد و ماه به هم مي رسيدند چقدر قلب بايد قرباني در آغوش كشيدن دو معشوق مي شدند

من نبايد براي تو بگويم،تو كه كلي مجهول و معادله حل نشده را ذوب كردي،حالا فكرش را بكن اگر آسمان و دريا به هم مي رسيدند چه اتفاقي براي ساحل و ستاره ها مي افتاد...!


آدم هاي عصر ما كسي را كه عمري در كنارشان بوده به بهانه ي هيچ به امان سرنوشت مي سپارند و مي روند پي زندگيشان.نه عزيزم اينگونه به آن نقطه دور پرسشگرانه خيره نشو،وقتي مي گويم همه،سريع با خودت جمع نزن،تو خودت را هميشه از همه تفريق كن.لا اقل وقتي قصه هاي به قول خودت قصه های پر فراز و نشيبم را مي خواني و يا مي شنوي

اگر مثل همه بودي كه،راز رسيدن اما ماندن دريا را برايت نمي نوشتم.راستي چرا راحت مي شود براي تو نوشت؟


خلاصه كه امشب هرچه دنبال بهانه گشتم پيدا نشد مثل كساني كه مي خواستند يك جور آرام كنند و آرام شوند...بي فانوس و تنها با نور آن شمعدان قشنگ گشتم.انگار امشب از آن شب ها بود كه اگر حق انتخاب داشتم نقاشيش مي كردم اما حيف كه نشد.آسمان و دريا رسيدن را بلد بودند و به هم نرسيدند اما من نقاشي را بلد نبودم و براي تو نكشيدم،نواختن هم . . .

براي كسي كه حرف و سكوتش،دوري و ديدارش،ماندن و رفتنش و پاسخ و اشاره اش يك سمفوني رويايي با تكنوازي هنرمندانه ي يك شب بارانيست،چه مي شود نواخت جز سكوت ..!


شايد اگر امشب آسمان به وعده اش عمل مي كرد تمامش از باران برايت مي نوشتم ونمي رفتم سراغ تبرئه دلي كه مانده بود سر آمدن و نيامدن،اما انگار آسمان هم بدش نمي آمد قصه اش را براي تو بنويسد و خودش يك بار هم كه شده دور از چشم ساكنان اين كره ي شايد گرد براي تنهاييش گريه كند...يقين دارم امشب دريا طوفاني بوده است،شايد آسمان هم تمام اشكها را سپرده دست دريا

اين بار فقط دلم خواست،خواست تا بي بهانه بنويسم !


                             من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست

                                                 آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

در اين شرجيِ بي مثال حال عجيبي دارم...

من دوست ندارم به قدر پلك بر هم زدن يك گل سرخ نيمه باز برَنجي و دوست ندارم با اين چند سطر پاسخ آشفته دست روي نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آويز مشتي خاطره كه نمي دانم يادت هست يا نه،اجازه ي يك هفته تحمل بگريم،اما تمام آرزوي بودنت،ماندنت و خواندنت به خاطر تولدي بود كه نه روز تولد من است و نه روز شكفتن تو.شايد روز آغاز هردومان باشد.

نمي دانم اگر فصل تولد تو بود از كجاها برايت مي نوشتم.بگذريم...

تو كه هرچه بخوانم نه اعتراضي،نه شكايتي،نه... تنها نگاه نافذي كه شعاعش مثل نور معصوم يك شمع بلند تمام فضاي اتاقت را روشن مي كند،راستي حالا كه حرف شمع شد تو فكر مي كني شمع عاشق ترست يا پروانه؟

من مثل كساني كه به حرف خودشان هم عمل نمي كنند زير نور شمع شب را صبح مي كنم اما اينجا مي نويسم چرا ما آدم ها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترين سمبل دنيا را قرباني نسيم زودگذر شادي هايمان مي كنيم اين را مي نويسم اما باز هم روشنش مي كنم نمي دانم چرا.

شايد زير نور شمع مي شود چيزهايي را ديد كه زير نور خورشيد هميشه پنهانست.شمع زيباست اما نه در جمع،شمع را بايد در تنهايي روشن كرد،پا به پايش آب شد و... وقتي تمام شد روح غاشقش را سپرد دست يك صندوقچه نقره اي زلال.

خاكستر شمع تولد نيامده يكي گاهي به وجود هزار چشم درخشان بي فروغ رنگ خورشيد مي ارزد


من هم دوست دارم ،درست بر عكس ديروز عاشقيمان،كاريش هم نمی شود كرد اين احساس است كه هنوز هم با تمام رنجش ها و سرزنش ها در قلبم حكم مي راند و فرمانروايي مي كند و من گمان مي كنم هميشه حرف،حرف اوست...


اون موقع من و تو كجا بوديم وقتي يكي همه ي اون چيزي رو كه پاي عشقمون ريخته بوديم مثه توتاي زير درخت جمع كرد و برد و جادومون كرد ؟ جون شمعدوني هاي صورتي من كاري كردم كه خاطر ابريشميت،تحمل سنگيني شو نداشت ؟


حالا ديگر شعر گفتن آسان است

به آساني تولدي ناخواسته

                    به آساني دل بستن به يك غريبه

حالا ديگر شعر نگفتن دشوار است

       به دشواري دل نبستن به يك فرشته

حالا ديگر

شاعر بودن،ديوانگي ست

ديوانگي . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

قطره هاي اشك برايم عقده شد...!!

اي كاش اطمينان داشتم كه نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد

اما حيف كه مي ترسم...

پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هر دو حفظ شوند،اين هم سرنوشتي است


همه چيز اولش خوب است،عشق اولش خوب است،گرما اولش خوبست،تعطيلات اولش خوبست و حالا اضافه مي كنم ذوق اولش خوبست،آشنايي اولش خوبست و آتش نيز اولش

ما همه آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان مي كنيم،تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش مي كنيم و هم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم.حق با شاعران دل كنده از آدم هاست


شايد اون وقتا اين جوري نشون مي دادي،همون وقتا كه زياد منتظرم نمي ذاشتي،دلت نميومد تب غصه هام سر به فلك بكشه،اما حالا ام گلي،حالا هم مثه اون وقتا عاشقم،مي ميرم واسه لبخند نازت،جرقه ي يه نگاتو با هزار دنيا عوض نمي كنم،دلم مي خواد زمين و آسمون و سياره ها و ستاره ها آواره شن رو تك تك آرزوهام،اما يه نگاه قشنگ تو،تو مسير زندگيم يه خراش كوچيكم بر نداره

محض خاطر عاشقايي كه يه شب آفتاب نزده دل و زدن به درياي سرنوشت و واسه هميشه تو گرگ و ميش هوا گم شدن،سكوت نكن...روزي چند لحظه ناقابل خودتو بذار جاي من،ببين چي مي كشي .. !

حالا با اينكه تابستان نيست اما مدار صفر درجه اتاق تنهاييم دم كرده است،تنهاست بي رطوبت دريا،خشك است بدون بازدم تو،شايد منتظر كسي است كه شرجي كند اين مه گرفته غمگين را.


آسمان چه رعد و برقي مي زند.مي فهمم او هم تا ته ترين نقطه دلش آتش گرفته،ولي علتش با خداست.تو اولين كسي نيستي كه باز مضرابِ اين سازِ شكسته شد براي زخمه زدن،زخمه مي زنم تا زخم نزنم...

حق با توست اگر، مفهوم اين سطر هاي آشفته را در نيافته اي و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات كمي سرگرداني روي به ابهام باشد تو هم اينگونه مي نويسي


چه غمناك است

ديدن مسافري خسته در مقصد

كه حيران از گم گردن خويش در راه

                                     بر مي گردد

                                             تا بيابد خود را

-نمي دانم چرا

من حضور اين مسافر را

در چمدان يك بيگانه حس مي كنم ...-


تو هر نيمه شب

-نمي دانم با وسوسه كدام ستاره-

        به ديدارم مي آيي

با نگاهي مستانه...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

اين كاغذ هاي سفيد

              روي ميز

و اين قلم

       در دست من

سال ها خميازه مي كشيدند

تا تو آمدي

  -اگرچه براي رفتن-

حالا اين كاغذ ها و اين قلم

       مي خندند و مي گريند با من

شب زنده داري مي كنند با من

      مي ميرند و زنده مي شوند با من

در اين اتاق

     حالا فقط

گوشي تلفن خميازه مي كشد


تعصب هم تعصب هاي قديم،اگر چه هنوز عده اي هرچند كم و انگشت شمار اما با شهامت و قاطع معنايش را محفوظ نگه داشته اند،اما دلم مي خواهد ببينم آنها اگر نبودند ديگر بايد فاتحه همه چيز هاي خوب را مي خوانديم

يك دنيا غيرت،هزار دنيا احتياط و چند ستاره وفادار...


معلوم است كه مهم نيست چرا شك مي كنم! اين بار نيز خودت را فريب بده كه ديگر هيچ چيز برايم فرقي نمي كند.فريب نه باور كن! از خيابان خلوت يك جاي دور شايد نزديك رد شدي! باور كن! تو رد شدي!!

وقتي پيدايت كردم همه گم شده بودند،وقتي دنياي من شدي همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان..خلاصه وقتي تو را فهميدم هيچ كس هنوز خودش را نفهميده بود.اما حالا گم شدي! وقتي همه كهكشان شدنت را فهميدند غيب شدي،جوري از افق پنجره ي اتاق من گذشتي كه با تلسكوپ هم ديده نشدي!

بزرگ شو مثل دنياي من ! من هي دارم كوچك و كوچكتر مي شوم درست قد ذره هاي خاك قنات آن سالهاي دور گذشته ... بزرگ شو دنياي من


اين گونه كه من و تو از همه چيزهاي دشوار و ظاهرا كم اهميت بي تفاوت مي گذريم،مي ترسم يك روز از همه چيز بگذريم حتي از آنهايي كه گفتنش در محضر عشق گناهي نا بخشودني است.

از عصر ليلي و مجنون بسيار گفته اند،خواستن توانستن است اما زيباتر آن است كه نخواستن نتوانستن نيست تنها نخواستن است

يك بار تنها در خلوت آن شبهايي كه از هر دردي چشم بر هم نمي گذاري و خوابت نمي برد براي اين تغيير ناگهاني پاسخي پيدا كن


حكايت ما قصه دو قواص است كه در نهايت صميميت براي صيد مرواريد به دريا مي روند و يكي از آنها هرچه مرواريد بيشتري صيد مي كند يك قدم آن سو تر مي گذارد و نگاهش كمرنگ تر به تماشاي غروب هاي با هم بودن معطوف مي شود...نه اين بار ديگر نمي پذيرم كه من اينگونه تصور مي كنم و حالم خوش نيست،مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهايي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان را با حادثه تزيين مي كنند،چرا تنها ما از اين حادثه ي خاكستري مستثني ايم و تمام عشق هاي بدل شده به عادت را به حساب قحطي حوصله و نايابي دل خوش مي گذاريم

خداوند سهراب را بهشتي كند اما اين دليل را اضافه مي كنيم كه او هم گفته:

"دل خوش سيري چند"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

به شيشه سرد پنجره از نوك بيني صورتم را مي فشارم..گوشه دنج،فنجان قهوه و ترانه هاي متاليك ها لحظه هاي كلنجارند.آواز مي خوانم زير بارش برف...روبروي همديگريم. . .

. . .

پنهاني نا خواسته آشكار...نقطه چين مي رويم تا آشكاري را پنهان كنيم

و تو نامش را مي داني.

مي بينمت همان دور دست..شكلي از نياز!


فال ها با روياهايش جور نبود..فال ،گل و بلبل..پشت پلك هايش باغ گل بود.هلال شكسته ماه در آب.گيسوي كهن هم سبو به دست،ديدارش بود "دهان يار كه درمان درد حافظ است" . . . از دست معشوقت دلگيري !

دلگيرم . . . !!


خلوتم قسمت شد!

به كدام هوا مانده اي تا به حال ؟؟

قرار نبود بين عشق ما وقفه بيفتد،قرار نبود كسي دير كند،تاخير كند..قرار نبود كسي جز خودمان روي دل هايمان تاثير كند،قرار نبود انتخاب ما بين آسمان فردا و ترديد زمين گير كند

قرار بود با هم بر سر هر چه قرارست قرار بگذاريم...قرار، تنها بر بي قراري بود براي برقراري چرا كه با، با هم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز بي قراري برابر با به هم ريختن همه قرار هاست و قرار بي قراري اگر به هم ريخت ديگر هيچ ساعتي براي تداعي هيچ قراري از جايش تكان نخواهد خورد


عصر صداقت محض،عصر من و تو ندارد،عصر هرچه تو بخواهي!!،عصر هرچه تو بگويي فرقي نمي كند،عصر امكان ندارد جان تو را به خاطر جيز به اين سادگي قسم بخورم،عصر عشق،عصر گفتن دلم خيلي برايت تنگ شده بود،عصر شب هايي كه ببينم چه كسي زودتر مي گويد. . .  دوستت دارم،عصر افتخار به شدت عشق،عصر نابودي غرور،عصر با هيچ كس حرفي نزن،عصر محدوديت هاي جذاب،قوانين دشوار،استدلال هايي كه كوچكترين منطقي آنها را توجيه نمي كند!،عصر حكومت عشق،عصر لذت بخش ترين اختلاف دنيا بر سر آن كه چه كسي بيشتر ديگري را دوست دارد،عصر شرط بندي هاي عاشقانه بر سر عكس هايي كه دادن و ندادنشان كلي ذوق و شوق داشت،عصر تو بيشتر دوسم داري يا من و لذت بي پاسخ ماندنش كه به يك دنيا مي ارزيد.

خطر تحليل رفتن مهربانيست،كم كم دارد ريشه نا آرام عشقمان را تهديد مي كند. . .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

حالا كه برات مي نويسم

چند تا رود كوچيك دارن به اتفاق هم با كلي ذوق و شوق مي ريزن به اقيانوس،يه نسيم خنك داره زلفاي بيد مجنون پشت يه باغ متروكو با احتياط شونه مي زنه مبادا بيد مجنون دردش بياد و با صداي آه كشيدنش شا پركايي كه زير اون لونه دارن خوابشون آشفته شه،آره عزيزم حالا كه دارم برات مي نويسم شايد دو دست نيازمند موندن بين زمين و آسمون،اما يه دل شكسته زودتر از اون دو تا دست،پركشيده و رفته تا ملكوت داره اون بالا واسه خوشبختي چشماي ناز اونيكه بيشتر از همه دوسش داره دعا مي كنه.شايد حالا يه عاشق بي قرار از شدت ديوونگي ستاره هاي خيال آسمون روياهاشو مي شمره...

شايدم يكي مثه من داره واسه يكي مثه تو يه چيزايي مي نويسه كه مي دونه هميشه همين شكلي مثل يه سوال بي پاسخ باقي مي مونن،اما نمي دونم چرا مي نويسم،شايد به همون دليل كه اسمش بي دليله


من برم سراغ كدوم شاعر؟ شعر چه كسي رو واست بنويسم وقتي آسمون تويي،ايوونش تويي،ليلي ش تويي،مجنونش تويي،فوارش تويي،گلدونش تويي،اصلا هميشه همش فقط تويي..!!


ديدي گل سرخ وقتي ميخواد واسه پروانه ها جا باز كنه،ديواره هاي قلبش ناخواسته ترك مي خوره،منم يه وفتايي اونجوري دوسِت دار،نگو پرده هاي حرير شرم رو زدم كنار،مي خوام اين احساس به آتيش كشيده شده زير رواق هاي طلايي ناز كردنات يه هوايي بخوره،خيلي آروم واست مي نويسم


نبينم دلت از من بگيره،نبينم واسه من اخم كني واسه ديگران بخندي،نبينم يه جورايي تلافي كني كه گونه هام از خجالت چشم هاي مهربونت سرخ تر بشن

به اندازه كافي زخم حسادتامو بستي،توي اين عصر بي مهري كه رو هويت آدما قيمت مي ذارن نكنه هوس كني بيمار عشقتو عوض كني،نكنه خسته ت كنم،نكنه بري سراغ يكي ديگه كه جنون عشقش كمتر فوران مي كنه!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

عجيب دوستت دارم

من به همين بي خبري و بي جوابي و نيامدن و ناز خريدن و سوختن و مردن راضيم تو هم به همين راضي باش.من چيزي جز اين نمي خواهم.بگذار همين جوري مثل برفي كه از كوه سرازير مي شود،مسير آسمان را طي مي كند و دوباره به دريا باز مي گردد،تا. . . هميشه دوستت داشته باشم

ديگر نه حرف از مشغول بودن مي زنم نه آمدن و نه ماندن.يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي ،بخواهد مشغول كسي باشد شب و روز و ماه و خورشيد نمي شناسد.اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد كه . . . نياز به سفارش نيست!


به فرض مثال كه ديدار داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ارغواني بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه؟

پاسخش را حتما برايم بنويس ...باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن نمي نويسم.هر جا دلم هوايش را كرد نقطه چين مي گذارم.يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن،آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است و نرسيدن يعني آن دو تا هنوز دورند تا رسيدن!


مهم نيست هر چه ميل توست من كه نمي توانم از دم سپيده تا آخر شب به ستاره ها بسپارم بيايند انتظار رفت و آمد تو را بكشند،اصل كار دل مهربان پر از شيطنت تُست كه خلاصه قصه آن را مي توان راحت توي چشمان قشنگت خواند!


گاهي دلم مي خواهد بداني حال من چگونه است اما بدان كه من هميشه حال تو را مي دانم

اغلب دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه يك بار تنفست مي كنم.جاي تعجب نيست!!


خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي نبود براي نوشتن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي . . .

به قول حافظ عزيز:   "شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي"   و از مولانا آموخته ام:  "آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست"

پيش تر ها در گوشه اي از كتاب زندگي خواندم  "نفس عشق درمان عاشق است نه نفس معشوق" ساده ترش هم همان است كه نياكانمان گفته اند:  "تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي. . . "


حقيقتش هنوز نمي دانم ناچاري يا دچار.اگر ناچاري كه هيچ،اما اگر دچاري! به پيروي از آيين سرخ شقايق هاي وحشي دشت جنون بايد حالت را پرسيد

راستي آنهايي كه زير باران چتر به دست مي گيرند تا كي مي خواهند از سرنوشت بگريزند؟من نگرانم! نگران اتفاقي كه هرگز هيچ جا نيفتاده است.من دلواپس آن لحظه اي هستم كه كه پريشاني گيسوان بلند بيد مجنون يك خاطره تلخ به ناگاه نسيم را تكان بدهد و كج شدن مسير يك رود خاطر نيلوفري چشم به راه را بيازارد!


من تصور مي كنم تا وقتي براي قرباني شدن آماده نيستي به زبان آوردن فدايت شوم،دروغي محض است.ميم آخر دوستت دارم اگر تا آسمان هفتم امتداد نيابد در ساقه هايش به راحتي مي شود اثري از ترديد يافت..ريشه ي دوستت دارم بايد در تقدس ابرهايي باشد كه هنوز روي هيچ گلبرگي نباريده اند

حالا كه برايت مي نويسم پلك نمي زنم،حالا غرق زخمه زدنم به سازي كه هركس نامي بر آن مي گذارد،گاهي اشك بهترين مضراب براي نواختن شرجي ترين سمفوني دنياست و گاهي نوازنده يا شاعر براي تقديم يك تكه آتش به آستان نيلوفري تمامي دلهاي آشفته يك جرقه كم دارد


قرار ما باشد هر كجاي دنيا كه باران شديد تر بود،هر جا كه هيچكس نشاني اش را نمي دانست،شايد هم يادش نميماند،هر جا كه نسيم به پايان مي رسيد و طوفان منتظر اجازه ي تولد بود،قرار ما تمام جزيره هاي ناشناخته،نرسيده به هيچ،زير آلاچيق هاي آرزو،جنب نخستين جاي پايي كه روي برف مي ماند،نزديك خدا،آسمان هفتم در همسايگي ملكوت...هر جا كه اطمينان مي يابي دبگر بي دغدغه تو براي مني و ..من براي تو!

حالا از اين دور نزديك،يك طاقچه ي پر از شعر حضرت حافظ،يك ايوان سرشار از شمعداني هاي صورتي و تا ته دنياي عاشقي را تقديمت مي كنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين و چند علامت سوال كمرنگ كه وقتي مي آيي مي روند و وقتي مي روي دوباره بر مي گردند و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظاتي كه كه رفتند تا بمانند


خوب مي دانم به روزگار نمي شود خرده گرفت.اما به عاشق چرا،گيريم كه روزگار توانايي دور نگه داشتن ما را داشته باشد.تكليف دل هايمان كه دست او نيست.نگذار تسليم معادله دل و ديده شويم...


من دري كه با كليد آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست.حتي اگر تمام عاقلان دنيا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفكر پاي ميز محاكمه ببرند.به يقين مي گويم خيلي پر رنگ تر از دوست داشتن تو دوستت دارم اما نه مثل قديم..من مدت هاست كه هرچه مي گذرد بي دليل بيشتر دوستت دارم،اما اين بار نه مثل مجنون..نه مثل ليلي.. و نه مثل تمام آنهايي كه با جهت يابي علت،اسطوره شدند.تنها مثل خودم،تا هر وقت كه بخواهي... دوستت دارم!

خلاصه كه حسابي روي اسم همه خط كشيدي.رو تموم شماره هاي جدول دلم،عمودي،افقي،اون خونه سياها،اون حرف هاي جا افتاده،اون خط هاي وسط..به خدا همش تويي


نكنه غصه بخوري! ميخوام دنيا نباشه اگه يك دونه مرواريد از آسمون اون چشات بريزه رو كتاب زندگيت

مراقب رواني انگشتات،لطافت روح مهربانت،درهاي بسته ي خلوتت،وفات،زمزمه هاي تنهاييت،غصه هاي ارغواني ت و مخصوصا اسم قشنگت باش

مراقب چيز هايي كه شكستند و كاريشان هم نمي شود كرد و مراقب آنهايي كه هنوزم مي شود مانع شكستشان شد باش.

باز هم برايت مي نويسم اما حالا ديگر كافيست!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

سلامي كه امروز برايت مي نويسم رنگش فرق مي كند،مي داني ؟‌آخر حالا اينجا زمين عروس شده است

وقتي برف مي بارد مي گويند چون برف سفيد است شاعرانه اش اين است كه عروسي ست و سفيدي را رنگ عروس مي نامند،اما اغلب وقتي كسي مي ميرد نيز سفيد مي پوشد و ديگران سياه

فرق ميان اين دو عروس چيست؟

سفيد همان سفيد است،چه برف باشد،چه پارچه يا چه هر چيز ديگر..اما آدم ها چطور و چرا عوض مي شوند؟

شايد زمين با اينكه سفيد اجباري بر تن كرده،مرگش باشد از درد!! تو چه فكر مي كني ؟


جزيره ي ناشناخته ي دور دست ترين رويا هاي نرسيده ام،وقتي مي داني دلم در وسوسه ي دوست داشتنت عين بادبادكي گره خورده به درخت گير است،چرا باور نمي كني ؟

دلم مي خواد يه جوري زندگي كنم كه آدما بهش مي گن عجيب..فقط به تو سلام كنم،فقط با تو حرف بزنم،فقط واسه تو دعا كنم،فقط تو چيز يادم بدي،دستم فقط توي دست تو باشه به جاش تو فقط مال من باشي!


وقتي تو هستي آسمان هم با من است اي دوست

                     يعني كه شبهايم هميشه روشن است اي دوست

مانند تو،من هم تمام خواهشم از تو

                        تنها -فقط تنها- كنارت ماندن است اي دوست

پاييز بود و باز گل كرديم ما،ديدي؟

                   عشق من و تو از خزان هم ايمن است اي دوست

آبي تر از آبي ست با يادت غزل هايم

                هرجا كه هستم آري،يادت با من است اي دوست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

كجاست آن كه مرا شرحه شرحه مي طلبيد؟

                             كه باز ،عشق  مرا تكه تكه داده به باد


باران بند آمد اما خون دل من نه،همچنان سد ها را مي شكند و مي تازد و پيش مي رود،هيچ شرياني جلودارش نيست و اين ها هيچكدام دست من نيست.تقصير كه نه،كار دست هنرمند توست كه مدام طوفان خلق مي كند و ناز مي بافد و جنون مرا پررنگ مي كند و داغ مرا ارغواني،چقدر زيبا!!


دقيقا همانند كسي كه در كمال امنيت سوار بر موجي كه همه به دوامش شك دارندفشده و آسوده تر از سوار شدن در يك كشتي آرام اقيانوس به اقيانوس سفر كند

كسي كه مي ترسد نمي تواند ديوانه باشد و كسي كه مجنون نباشد نمي تواند عاشق باشد..!!


ظرفيت مي خواهد تجربه ي لحظه اي با تو بودن از دور از دور اما پر كشيدن تا اوج


چقدر بد است به خاطر هيچ چيز از همه چيز بگويي .. و آنكه سوژه ي بازي ات مي شود هيچ هم نباشد..


هواي هوايي نشدنت را داشته باش،مي ترسم از شكست،شايد بهتر است بنويسم شكست دوباره!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

گفتم :

اي مژده روشن!

اي حُله ي نور و نسيم وناز!

من سخت عريانم

ديدم صدايي نيست

                  -بانگ آشنايي نيست-

و با خود آرام مي گفتم:

يا هست اما من نمي دانم!

حالا در اين شبهاي دلتنگ زمستاني

خونسرد و سر در پيش

دستي درون جيبهايم

              -جيبهاي خالي از احساس دلگرمي-

دارم براي خلوت سرد خودم

               آواز مي خوانم !


تاچشم گشودم چند ماه گذشته بود..به تمام معني و با تمام وجود..دمدمه هاي تولدش،با ديگري؟..بي آنكه مرا ببيند


آنقدر در دريا بودنت محو بودم كه فراموش كردم برايت بنويسم،تو اقيانوس مني و تو بزرگ شدن را از وفا بيشتر دوست داشتي..كوچك شدم وقتي بزرگ ِ بزرگ شدي..!!


به همه مي گويم كه مرگ تنها يك معني ندارد،خيلي ها يواشكي جوري كه كسي سر از آشفتگيِ قلبِ شكست خورده شان در نياورد مي ميرند

عقل مي گقت كه دل منزل و مأواي من ست

               عشق مي گفت كه يا جاي تو يا جاي من ست


"يا تو يا هيچكس" شايد تنها دروغي است كه كه هركس لا اقل يك بار در عمرش ساده آن را گفته است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

شب بود و دلها همه خالي و و وحشت آلود بودند.من ماندم و خستگي ماند و،پس كوچه هاي شب شك،من ماندم و گريه هايي، كه تلخ و نمكسود بودند..سرشار از حيرت و خستگي،چشم بر هم نهادم.شب ماند و من ماندم و راههايي كه مسدود بودند..


خواب اتفاق ديدار تو؟ گرچه چندان تاثيري در فانوس رابطه ي مكدر من و تو ندارد يكي هست كه حتي ديگر نمي گذارد خوابت را هم ببينم!


زمان غیر قابل پیش بینی و مرموز ملاقات ما!! آن ساعت را ابدی می کنیم..


شب خوش است

شب كه صحبت از راز و نيازمي شود

شب كه صحبت از ستاره هاست

                              -از رها ترين ستاره ي دوردست-

گريه هايم از بهانه بي نياز مي شود


هر آنچه منتظرش بودم،اتفاق افتاد..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

پرنده اي غريب و بي نصيب

مسافري كه در عبور خويش

به خنده هاي آفتاب

                       يا ترانه هاي آب

                                          دل نداد

كسي كه سنگ بود- مثل كوه-

                   سخت بود مثل-مثل صخره-

                                             سرد بود- مثل باد-

و هيچگاه دست گرم يك ستاره را

                   به روي شانه اش نديد


آن اتاق،امن ترين جاي آن خانه ، براي آشكار كردن عشق...


من تمام عاشقانه ها را جدي گرفتم..براي هركه دلم را لرزاند كلبه اي ساختم حتي با حصير...

سخت است اما بايد بگذاري همه فكر كنند مغروري تا شكستني

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

دستهاي تو

         لحظه هاي سرشاري است

و لحظه هاي تو

        مثل دستهاي مهربان توست

لحظه هاي تو

       دستهاي توست

و دستهاي تو

      اولين و آخرين لحظه هاي شعر من است


هیچ کس ندید اماشرم اشتیاق ما را

          هرکسی رسید تنها:زل زد و نگاهمان کرد

گرچه من شبی خودم راپیش تو گذاشتم جا

         روز بعد دیدم  اما: باز   یک نفر زیان کرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

من:

تشويش همه قحطسالي ها..

نياز آغوش من

               با تو

...

اي استجابت بي درنگ

ای آرامش خورشید فردا!

بگو انگشتهای مضطربم

                       چگونه

                         تو را در یابند؟


از دل من و دل تو شب من و شب تو همه بی خبرند..


دچار یعنی:

          عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کو چک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

ديگر معجزه نمي شود،امشب فهميدم معجزه زماني مي آيد كه اميد مُرده است.چرا كه معجزه ي همه ي ماه ها فراتر از معجزه اي ست كه من انتظارش را مي كشم، در اين نيكه شب پاييزي،بيخود مزاحم حافظ هم شدم،مي دانستم او هم حرفش همين بود:حال خونين دلان كه گويد باز،شايد تنها او فهميد كه پروانه....


مي ترسيدم از تقدست،از حماسه ي عشقت،از رعناييت،از برق چشمانت،از جذبه ي جذابت،از زلاليت و .. از بزرگي ات مي ترسيدم.مي ترسيدم! تنفست مي كردم،با همه ي شكنجه هايي كه برايم اگر عاشق باشم طعم شهد ترين زهر دنيا را دارد.مثل شوكراني كه سقراط نوشيد و من هم با عشق سر مي كشيدم...مي كشيدم!

گذشت! باور مي كني؟

در ميان بغض و اشك و لحظه هاي بي قراري هميشه كسي هست براي آمدن كه هرگز نيامده است...

من آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمري از عشق به انتظار مي نشينم.از حالا تا بيايد من شاعري مي كنم و پاييز نقاشي!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

به خودت سوگند مي خوردم كه تكه ي بزرگي از مقدسات مني مثل زلالي آب...مي خوردم!


دلم ترك خورده براي اينكه محض خاطر يك عمر چشم به راهي ام،چشم بدوزي به يك راه دلم،دلم سر مي رود براي يك لحظه انصافي را...

دلم نمي آيد بنويسم چقدر نداري بد است...چرا باران نمي زند؟؟حتي در نخ ابر هم نيست و يا خيال هيچ باريدني را ندارد،خيال هيچ ندارد به جز صافي اگر اين همه كه اوصاف است ما كمي صاف بوديم دنيا پر مي شد از شفافي!!!بگذريم.


اين رسمش نبود،اجازه نمي گيرم،منتظر جوابت نمي شوم،عين تو كه منتظر هيچ چيز نمي شوي.اما من اولين بار است كه بدون شنيدن جوابت مي روم سر وقت پنجره،يك دل باران بگيرم و باران نشوم و باران بگريم...بارون مياد

ساز باران بلند بلند مي نوازد.آرزو مي كنم كه حتي سايه ي اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود.همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را مي شكني لا اقل براي آرامش وجدان و من ديوانه و اهالي تشنه ي درد سرزمينم كافي ست


شبي كه تمشك حادثه را با ساز و ناز و نياز و آواز تجربه مي كني مراقب آنهايي كه مثل تيغ دنياي نگاهت را خراش مي دهند باش،شبي كه پاييز و باران و اين ديوانه عجيب تو را كم دارند!!...؟كم دارند؟

 

كسي كه اگر تا آخر دنيا يكريز بدود به گرد پاي اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولد تو هم نخواهد رسيد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

دلم عجيب براي فردا كه نه ،بي فرداييمان شور مي زند اما چه فايده، آن اتفاقي كه نبايد بيفتد مدتهاست افتاده.اتفاقي كه بزرگ و كوچك سرش نمي شود و هر چيز سر راهش باشد درو مي كند،عشق،حقيقت،تپيدن تند قلب،آه و درد آشكار....


كسي كه دو رو دارد براي جست و جو يكرنگ نيست.هيچ دفاعيه اي برايت نيافتم،دروغ چرا،تمام تلاشم را هم نكردم،خيال هم نبافتم وگرنه مي شد مثل همه ي شعر ها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.

اما نكردم چون نخواستم،چون گاهي وقتي به آخر يك خط مي رسي بازگشت از آن ديوانگيست،از آن ديوانگي هايي كه اسم آن حماقت است و اين ديوانگي باآن ديوانگي هايي كه جاي بسي افتخار دارد هفت آسمان فرق مي كند


من تو را با صاحب روياهايم،با حاكم آرزو هايم اشتباه گرفتم،اشتباهي فراتر از نام،نام يك كوچه و خيابان و پلاكي كه رقم دومش مشخص نيست،اشتباهي فراتر از يك رنگ،يك اسم مشابه و يك فكر،اشتباهي به قيمت يك دنيا عمر،چند فنجان زهر،كلي تنفسِ به هدر رفته ي بي بازدم،يك كوله بار درد و كرور كرور شب پُر گريه ي بي ستاره ي تاريك.اما شايد همين جا هم براي پي بردن به اين اشتباه جاي بدي نباشد،شايد بايد بگويم كه خدا را شكر كه اينجا فهميدم،شايد اگر ديرتر مي شد ديگر هيچ راهي براي تشخيص آخر و اول هيچ خطي نبود،به قول قديمي ها كه منكر اين حرفشان بودم،قسمت...قسمت شايد معني اش يك جور عوض شدن تقدير و حادثه در سرنوشت و كشيده شدن انسان به مقصدي بي آنكه خودش بخواهد و تصورش را بكند باشد مثل بي وقت دريا رفتن،بدون اجازه كاري كردن و حسي كه تو را به درون دريا مي كشد...


لازم است بنويسم كه من شايد باشم موقت پر از سكوت و ابهام و ترديدي نارنجي،اما يقين كن،تو يقين كن كه من هيچ جا،هيچ وقت و هيچ جور ديگر نيستم...


هركس بد ما به خلق گويد

                ما چهره به غم نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق مي گوييم

                    تا   هردو دروغ گفته باشيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

فرقي نمي كند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي وقتي هيچكدام برايت فرقي نمي كند و مهم نيست...مهم اين است كه تا هواي دوستت دارم در عاشقانه هايم مي وزدطعم چشمان تو همان عسلي ست كه خوش طعم ترين حادثه هاي دنيا حسرت يك ثايه تجربه كردنش را مي كشند...


گفتم كه بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند،فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود كه تو هر چه سنگ مي زني من ...همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند،بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد و بزرگ مي شود،بزرگ عين تو،عين اسمت،عين مسيح و عين رنگ سرخ....


ببين!ديشب كه كه در نوشته هاي دفترم پرسه مي زدم حرفي يافتم...تو هم بخوان،شروع كن و لطفا باورت شود...هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه لياقت اشكهاي تو را دارد هيچگاه اشك تو را در نخواهد آورد".جسارت نباشد،اما تو خيلي اشك مرا در آوردي،كم ديدي و كلي هم نديدي و حتي كسي نگذاشت خبرت شود،مهم نيست....


سرگذشتِ غم هجران تو گفتم با شمع

                                 آنقدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد


مدفونم كردي و برگشتي،راستش فكر مي كردم چند روز كه بگذرد تو سرِ مزارِ اين عشق مياي و اشكي،باراني،بغضي،چيزي مي ريزي..اما هيچكدام حتي نگاهي،حتي نگفتي لعنتي عجب عاشقم بود،راستي گل مي گويند خاك سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر.به همه مي گويم مرگ تنها يك معني ندارد،خيلي ها يواشكي جوري كه كسي از سر آشفتگيِ قلبِ شكست خورده شان در نياورد مي ميرند درست عين حالاي من.


تمام شهر را ويرانه خواهم كرد،و با تو آشناي من تمام شهر را بيگانه خواهم كرد..و من يك روز،يك روزِ نه چندان دور،كتاب ماجرايم با ترا افسانه خواهم كرد...هزاران بارِديگر مي گويم،تو را با دست خود،با قلبِ سرشار از جنون خود شبي افسانه خوام كرد...تو زيبايي فط ديوانه ام كردي،ببين با عشق چشمت آخرِ سر من چه خوام كرد!!!


از براي تجربه چندي مرا ديوانه كردي

                       گر به از مجنون نباشم باز عاقل كن مرا


بد جور جا خوردم،هميشه فكر مي كردم با اينكه منطقي نيست اما چون دل من مي گويد تو براي اينجا زيادي،يعني يك جوري مال يك جاهاي ديگر هستي،نه فكر كني شبيه قصه ها،نه،كمي واقعي ترفقط كسي كه مثل هيچكي نيست،نه چشمانش،نه عشقش،نه تنفسش،نه خشمش،اما آن اتفاق تمام معادلاتم را به هم ريخت،سوزاند و خاكسترش را هم به باد داد و تو را هم نمي دانم خاكستر كجا برد،حقيقتش علاقه اي هم به دانستن جايش ندارم،فرقي نمي كند كسي عين يك دوست يا دشمن آن روي سكه را نشانم داد. خيلي ماندم كه اين رو درست است يا آن رو؟


خسته است،حوصله خودش را هم ندارد،تنها به اين فكر مي كند كه تمام افرادي كه ناخواسته دليل تولد ديگران مي شوند محكومند اما هيچ راه قانوني مناسبي براي صدور هيچ حكمي در مورد آنان نمي يابد...دلم و مي گم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

براي هضم لحظه اي كه آغازش از تو نوشتن است دست كم بايد چند نفس عميق كشيد و در برابرخاطره ات ايستاد و تعظيم كرد و شكست و نوشت،تمام اين كار ها را كرده ام و حالا واجد شرايطم براي از تو نوشتن:   اما!!!

وقتي جواب دلم برايت تنگ شده سكوت است كه براي غريبه ترين رهگذر ها هم خرجش نمي كني چه كنم؟...


اين روز ها عجيب تنهام...عين سپيدار بلند مدرسه،عين خدا،عين آسمان،عين قوي بي جفت در حال مرگ،عين سيمرغ و شايد عين همه،حتي آن هايي كه آدم فكرش را هم نمي كند كه تنها باشند اما هستند....


خيلي روز مي شد كه حتي هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم.اما امروز بي جهت دلم هواي آزارهايت را كرد،هواي بي پاسخي ها،به قول بچه هاي ديروز،بي محلي ها ...ناز هاي بدون نياز،هواي همه چيزت را كه هيچ نبود....


من كه عادت ندارم وقتي قيمت دلخوشي نجومي است بي جهت دل كسي را آن هم عزيزترينم را خوش كنم..چه عادت بدي است!!!


بعضي ها خيال مي كنند تو عين همه اي،بگذار اينگونه زندگي كنند من خيالم راحت تر است جزيره ي ناشناخته ي دوردست ترين روياهاي نرسيده ام وقتي كه مي داني دلي در وسوسه ي دوست داشتنت عين بادبادكي گره خورده به درخت گير كرده است چرا به روي ماهت هم نمي آوري؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

آخرين باري كه شنيدمت گفتي كه درگيري،آن قدر سرشار از جذبه بودي كه دست و دلم نا خودآگاه لرزيد...آن موقع بو كه فهميدم حق پرستيدن دليل را هم ندارم...اين بار حتي اجازه ي از دور شنيدنت را هم ندادي و من خيره در سكوت با عاشقانه هاي خودم بودم كه چرا تو به چشم جرم به آنها نگاه مي كني وقتي كه هيچكدام برايت مهم نيست!!!اما من مثل تو فكر نمي كنم مهم اين است كه دلم برايت لك زده است حتي براي نخواستن و شكستن و راندنت


نازنين ديروز و بي مهر امروز و بي وفاي فرداي هميشه عزيز و دوست داشتني من....عوضت نمي كنم با هيچ كس و هيچ چيز،تو هم بي جهت سعي نكن من را از چشم روشنت بياندازي


گلايه اي نيست بارها درد كشيده ام و گفته ام در مسير عشق حتي اگر به بهانه نگاه كردن به پشت سرت باشد عاشقي ات تا دنيا دنياست زير يك سوال پر رنگ و بي جواب مي رود


خوشحالم كه به يك اشتباه اعتراف مي كنم،به اشتباهي كه قشنگ بود،شايد اولش تلخ بود اما اينكه اشتباه بود آن را زيبا مي كرد


عين معجزه اي كه كاملا از آن قطع اميد كرده باشي و ناگهان در گرگ و ميش بيم و اميدت رخ دهد...تو آمدی و ای کاش که ...!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا 

تنها مي شود با حسي عجيب،درست مانند نقش مبهم بازيگري كه براي نخستين بار اضطراب صحنه را تجربه مي كند مقدم پاييز را خوشامد گفت و براي آنان كه خزان رابيش از هديه هاي ديگر آسماني دوست دارند نوشت:پاييز مبارك،پاييز گوارا،يا نه سفر عاشقانه پاييز خوش بگذرد...


تقويم آخرين روز هاي داغ ترين فصلش را مزمزه مي كند و نسيمي لطيف از سوي دور دست هايي كه در حال نزديك شدنند مي ورزد،آنان كه كمي عاشق ترند و به آسمان نزديك تر،آب و اسفند و آينه بر عشقشان مي چينند و به انتظار عيد مهرگان لحظه ها را به هم سنجاق مي كنند....


ديگر نمي گويم كجايي؟مي گويم نه يعني حقيقتش بازي مي كنم كه براي من فرقي نمي كند،عجيب است دختر ها بلد نيستند از عهده ي اين نقش درست بر آيند در حالي كه تو در يك شبِ نسبتا مهربان اواخرِ خرداد به من گفتي كه بايد براي عزيز ماندنت.......؟براي عزيز ماندنم؟


فرشته ترينم،آنقدر ديوانه ي نخواستن و كم رنگ بودن و اصلا هرگز نبودن با مني كه هميشه مي گذاري يم براي بعد؟براي همان بعد هاي نيامده ي دور؟


اگر همان روزِخيلي دور تكليف سوال ذهني مرا روشن كرده بودي حالا اينقدر سردرگُم نمي شدم


گفتم اي ساده دل ساده فراموشش كن

                       تا كجا چشم بدين جاده فراموشش كن

دست برداراز او،خاطره بازي كافيست

                      فرض كن گل نفرستاده  فراموشش  كن

مردمان نگهش قله نشينند هنوز

                       دل كه در دره نيفتاده   فراموشش  كن

گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدش

                    دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن

به شما بر نخورد پاي غزل بود و شكست

                        اتفاقي ست كه افتاده فراموشش كن


همه چیز تو با همه چیز من ا کلی فرق دارد و میان همه چیز ما تا همه چیز تو یک دنیا راه است پس خدافظ

            

يه دختر تنها،يه آسمون ترديد،به هركسي دل بست....ازش خيانت ديد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

 

تمام سطر سطر عشقهايم رابه تو افسانه خواهم كرد...من از دست خود،از دست عشق تو،تمام اهل اين دنيا و شايد اهل اين ويرانه را ديوانه خواهم كرد


حسابي تنبيه شده ام درست مثل آتش گرفته اي كه ديگر هرگز به آتش نزديك هم نمي شود چه برسد به اينكه دستش را به آتش بزند


مُردم از بس مَردم بي دليل،لذت روز هاي طولاني عاشقيشان را به رخ درد هاي نهفته ام كشيدند.چه كنم؟توي ذوقشان بزنم و فرياد بكشم به خدا من نمي خواهم يا حقيقتش نمي توانم اين ها را بشنوم؟يعني اينها فقط مي خواهند تعريف كنند يا دل من را بسوزانند؟اگر اولي هم درست باشد من ديگر طاقتش را ندارم.....آن وقت است كه يا توي دل يا روي لب كم كم به تو مي گويند حسود،و اين اصلاً خوب نيست،سخت است....


از تو فقط خاطره اي دور دست مانده است

خاطره اي مثل ابر

 خاطره اي مثل مه

                          مثل باد

خاطره اي كه همه ي تكه هاش

كم كم گسست از هم

كم كم ! گسست از هم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  | 

كدامشان به دوست داشتن،به عشق كمي نزديكتر است؟

حقيقتش غير از اينكه بنويسم عاشقت هستم و تو هيچ اهميتي ندهي و من به اهميت ندادنت در عشقم اهميت ندهم ، چيز ديگري هم مي شه نوشت؟


يك لحظه

             -حتي-

                    جاي حاشا نيست

آري حرفي ندارم با تو- اي پيداي پنهانكار-!

آن سوي تر از پرده هاي شك

نقش كسي غير از تو پيدا نيست

با اين همه-اما-

در آسمان تو

وقتي به قدر لحظه اي لبخند هم جا نيست

اين پرده هاي ابر

تصوير هاي مه

آيينه ي باران

                 حرير باد،

اينها به چشم شور بختم،هيچ زيبا نيست


دلم مي خواست بگويي که می دانی تمام نفسهايم جور عجيبي به تو متصل است.حتي به نخواستنت و من مي دانم كه هيچ چيز حتي همان نخواستن تو به من هرگز مربوط نيست اما به خود مي بالم كه مي گذاريم براي بعد هاي نيامده ي دور!نه براي ..هيچوقت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا 

اين عدالت است يا بي عدالتي؟قضاوتش به عهده ي كساني كه مي توانند بين عشق و قسمت و حقيقت ديوار بكشند...


چقدر آرام و با نرمش و بي نفس زدن دستم را،واژه سرگردانم را،دلم را پس زدي،مي پرستمت اين واژه طعمش پُرِ عود روشن كردن است،هوست كرده ام،تو مال چهار فصلي اما هيچ فصلي نمي شود پيدايت كرد...


واضح بگويم..هرگز نمي شود،واضح تر اينكه اين آرزو هر گز حقيقي نمي شود،اين اتفاق هرگز نمي افتد.. تو هيچوقت،هيچوقت كم نخواهي آورد..


اين مشكل صد مجهولي ست.ميزان مجنون بودن من را كسي نمي داندفقط همه مي دانند كه درصدش آنقدر بالاست كه....گرچه هيچ كس جنون به اين لذت بخشي را با سفيد ترين پرونده ي دنيا عوض نخواهد كرد...لذت بخش؟؟!


وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم مي زند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند بي آنكه بدانند گاهي از آتش رفتن بسيار است كه انسان چوب مي شود...


اين اتفاق درست مثل افتادن آن سيبي كه بعد ها اسمش را گذاشتند قانون جادبه،اما اين اتفاق چيزي بر عكس آن بود.سيب داشت قانون نداشت،افتادن داشت اما جاذبه هرگز،كشف هم نداشت به جاي دانشمند و نيوتن هم يك صهباي ديوانه(...) داشت...

!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا 

لطفا چند دقيقه با تمام بي وقتي ،وقتت را به خاطرات دوردست بده،صورت مهربانت را ميان دستانت بگير،چشمانت را روي هم بگذار و به گذشته هاي دور برگرد....


نه علامتي،نه اشاره اي،نه تك زنگي،حتي محض خوش كردن اين دل بيچاره چيزي...گرچه پريشاني فكرم مدتها پيش به من آموخت ...

براي ديدنت ،شنيدنت،و حتي فريادت چه برسد به بخششت هي مي نويسم و نمي خوانم و اين نخواندن شايد تا حدي خيلي زياد شبيه است به ننوشتن..


تو خودت مي داني چه بلايي سرم مي آيد وقتي خواندن نوشته هايم براي تو دير مي شود و حتما لذت مي بري از شكنجه كسي كه به جرم ديوانگي تقاص جنونش را به بدترين وجه ممن پس مي دهد و آن چيزي نيست جز بي تو بودن


باز هم مي نويسم مرگ يعني بداني كسي برايت مي ميرد يا لا اقل به عشق تو نفس مي كشدو بعد زندگي را هم دوست ندارد چه برسد بي تو زندگي كردن را و بعد تو آن را نيز ازش بگيري و به جرم جنونش يا اشتباهش يا اصلا تقصيرش ،در خلا نبودنت حبسش كني تا به مرگ تدريجي از بين برود...در خلا نبودنت...در خلا نبودنت..؟


اين نخواستن تو تنها نفسي است كه مي گذارد برايت بنويسم و تصوير كنم

ببين..اينكه من ديوونه ي توام خطرناكه يعني..يعني ممكنه يه كارايي بكنم كه دور از خُلق آدميزاد هست...مي فهمي كه؟؟

حالا چون كسي بلد نبود زمان را وادار به توقف كند؟! رسمش نبود..

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صهبا  |